اینجا همچنان ایران است اما این بار صدای مرا از اصفهان می شنوید.
قصد داشتیم یک چند روزی ترک اینترنت را هم داشته باشیم به همراه ترک دیار، ولی این امید وسوسه کنند ی خبیثیست!
حس و حال نوشتن که خفن هست، معتادانه دنبال کاغذ می گردم تا چرندیاتی بنویسم. فقط 4برگ کاغذ سهم راه حدودا 15 ساعته ی تشریف فرماییِ مبارکم به اینجا بود که تا حدود قم کافی بود، برای بقیه ی راه تقوای الهی پیشه کردم و انتخابات الویرا را خط خطی ننمودم!
بسی هم لذت بردم از همان 4 برگ پشت و رو = 8 صفحه اتوبوس نوشت. اسکنری اگر در اختیار داشتیم حتما اسکن می کردیم تا از فاز عظیم خواندنش بهره ببرید، ولی بسیار بسیار افسوس! شاید هم پس از رجعت عکسی با کانِن معین بگیریم و اینجا آپلود نماییم صفحات مذکور را.
+ کاملا تابلو می نماید که این یکی دو روزه بدون حضور اینجانب، اصلا فضای اینترنت سرد و بی روح شده، نیازی نیست که در نظرات گهربارتان این نکته را ذکر کنید.
+ کلاس های دانشگاه هم که -تا آنجا که ما مطلعیم- تا آمدن بنده به تعویق افتاده. حکما خودشان فهمیده اند که بدون غیاث الدین، سطح علمی و فرهنگی و ورزشی و ادبی و ... کلهم اجمعینِ دانشگاه از حد زیرگذر عابر پیاده ی میدان بسیج هم پایینتر است.
- شاخک های نداشته مان می گویند که یک نفر از بدون خداحافظی اختصاصی رفتنمان ناراحت است. امیدوارم نباشد و اگر هست، مارا عفو بنماید.
اینجا بالاجبار از وظیفه ی بازرسی چهره به چهره ی دسته ی خاصی از عابران مرخصیم. وقتی مطمئن باشی که رهگذر مورد نظر، او نیست، نظر کردن بی جا چرا؟
غیر از امید که فعلا همچنان آویزانش هستیم و اکنون در جوارمان خواب است، اینجا رخش خودمان را هم داریم که در حال معدنچی شدن است و باید سر بزنیم. مهمتر از آن دایی گرامی است که احتمالا ناهار خِفتش خواهیم نمود. عباس هم همین اطراف تشریف دارد ولی فعلا حس رفتن تا داران نیست. تا ببینیم چه پیش خواهد آمد.
کلا درس خواندن در یک همچین جایی را مثبت ارزیابی نمودیم، تنها مشکل همان «بلا خیزی از تن ها» است که مجبور می کند انسان را به «خو کردن به تنهایی» و ایضا «بومی گزینی!». بومی گزینی به این خاطر که زندگی خوابگاهی به زور آدم را می چسباند به یک عده تَن!
یک نکته ی مهمی را داشت یادمان می رفت: در اتوبوس فالیدیم*. غزل «خرم** آن روز کز این منزل ویران بروم» آمد. سکندری خوردیم از باربط گوییِ حافظ، آن هم از نسخه ی موبایلش!
* فالیدیم = فال گرفتیم (این سبک افعال از عواقب هم صحبتی با بعضی هاست که البته حالا از آن محرومیم.)
** در نسخه های عمومی خُرَّم ذکر شده، اما حافظ در نسخه ی اختصاصی اینجانب که با مهر شخصی به بنده اهدا نمود، لغط*** را به صورت خَرَم اعراب گذاری نمود و فرمود که لغط اصلی هم همین است، آن یکی را به خاطر جلوگیری از حملات دشمنان تغییر داده است.
*** لغط را عمدا غلط ننوشتیم اما بلافاصله پس از مشاهده ی کلمه، دیدیم یوغور می نماید و تابلوست که غلط است. اصلاحش نکردیم تا بعضی شبهه برایشان ایجاد نشود که بنده معصوم هستم، بعضا خطا و اشتباه هم سر می زند از اینجانب.
سلام امروز وقتی وبلاگم رو به روز کردم اومدم یه نگاهی به لیست وبلاگ های بروز دیگه بندازم دیدم وبلاگت یه وبلاگ بالاتر از منه از اسمش خوشم اومد اومدم سر بزنم ببینم چیه تبریک می گم وبلاگ جالبی داری بهت تبریک میگم که تا این حد بروزی با امید دیداری دوباره
ایشالا که سر فرصت مزاحمت میشم خرمگس عزیز!
ار = از
رخش = ؟
آن یکی را به خاطر جلوگیری از حملات دشمنان تغییر داده است = کدام یکی؟
در ضمن به خاطر اصرار شما ذکر نمی کنیم
رخش اسم کوچکش مهدی ست؛ قدیمها در یک مشت حرف مستانه ذکرش را آورده بودم.
همکلاسی دوران راهنمایی، با قد کوتاه و تا حدود زیادی سیه چرده، ضمنا نوازنده و خواننده هم هست و البته در حال معدنچی شدن در دانشگاه صنعتی اصفهان
قبلی من بودم
سلام
سفر خوش بگذرد
نمیدونم فقط من این مدلیم یا همه؟شما که نیستین ظاهرا! ولی یه چیزی هست که با این که میدونی احتمال وجود "او" تو یه جایی صفره ولی بازم تو چهره ها دنبالش میگردی.... یا من زیادی داغونم یا....
خوش بگذره(دوباره گفتم!!)
سلام و چه عجب!
خوش باشین
حالا که سوغاتی نمیاری منم درمورد پستت نظر نمیدم
حالا که نظر نمیدی منم جواب نمیدم
با تهمت یاسر الخبیث به ام المومنین عائشه آپم...
میلاد جات واقعا خالیه..تو که نیستی هیچ بنی بشری فراموشخونه نمیاد!
ارسال نظر خصوصی امکان پذیر نیست اینجا!
حالا اومدی حرف می زنیم !
ما داریم میریم مشهد!
متاسفانه مشکل نظر خصوصی هست، البته تو وردپرس هم همین مشکل هست که میشه یه جوری حلش کرد، اما اینجارو نمیشه هیچ کاریش کرد فعلا
زیارتتونم پیشاپیش قبول. بنده رو هم دعا کنید شاید یه فرجی بشه