از ویژگیهای حجت خدا:
«دعای امامِ معصوم رد نمیشود؛ اگر بر سنگی دعا کند دو نصف میشود»
- یا امام زمان! تو رو خدا اگه اینطوریه اصلا در حقِ من دعا نکن! من همینطوری که درسته هستم به اندازه یه ۲۵تومنی ارزش برام قائل نیستن؛ دیگه نصفه اگه باشم که ... .
قرار بود به ۴نفر به قید قرعه جایزه بدیم که کلا دو نفر بیشتر جواب درست ندادن. در واقع پاسخ درست گزینهی ۴ بود. واقعا هم گاردِ عذرخواهی گرفته بودم که سمندسوار پیشدستی کرد! پس با این اوصاف آقامهردادِ عزیز و همون عزیزی که معتقدن اسمشون مهم نیست رو برنده اعلام میکنم. اما با توجه به بعدِ زیادِ مسافت از اینجا تا تهران و رشت مجبورم فعلا جایزهی این عزیزان رو همینجا در معرضِ دیدِ عزیزان به امانت بذارم؛ تا اگه انشاءالله سعادتی حاصل شد و موفق به دیدار شدیم؛ شاخه گلِ موعود رو تقدیم کنم.
+ قبل از انتشارِ مطلب مطلع شدیم که دکتر اشتباهی هم شرکت فرمودن تو نظرسنجی. و البته جوابشون هم درست بود. پس یه شاخه گل هم به ایشون بدهکار شدیم!
بعد (بدنوشت): مثلا تصمیم گرفته بودم کلا کمتر مزاحمِ دوستانی بشم که سابقهی ناراحت شدن از حرفام رو دارن. تو یه سری مواردی موفق بودم و تو بعضی از ابعاد توفیقی حاصل نشد! ولی ظاهرا مشکل ریشهایتر بود و آشنایی با بنده خودش برای بعضی از عزیزان موجبِ ناراحتی بود! ایشالا که رفع بشه همهی این ناراحتیها.
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم | رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم | |
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم | بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم | |
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر | که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم | |
گر چنانست که روی من مسکین گدا را | به در غیر ببینی ز در خویش برانم | |
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم | نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم | |
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن | که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم | |
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت | دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم | |
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم | که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم | |
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت | نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم | |
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم | که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم |
خرمگس را سرانجام تمام کردم. یادم نمی آید که اینقدر تحت تاثیرِ پایانِ ناراحت کنندهی یک کتاب قرار گرفته شده باشم. یک پایانِ آتشین و فوق العاده. با مرگ خرمگس. مرگی که هیچ شباهتی به مردنهای پوچ و توخالیِ داستانهای نیهیلیستیِ صادق هدایت نداشت. یک مرگِ پیروزمندانه بود با رضایتِ تمام. مرگی که خودِ خرمگس این گونه توصیفش می کند:
«من میخواهم که ... به روشنی درک کنید که کاملاً خوشبخت هستم و از سرنوشت چیزی بهتر از این نمی توانم بخواهم ...
... من سهمِ کارِ خود را انجام دادهام، و این حکم مرگ شاهدی است گویا که آن را از روی وجدان انجام دادهام. آنان مرا میکشند، زیرا از من در هراسند، و آرزوی قلبیِ یک مرد، بالاتر از این چه می تواند باشد؟»
یک داستانِ انقلابیِ تمام عیار. و البته با درون مایهی ضد مذهبی، یا به عبارتی ضدکلیسایی. تا جایی که خرمگس به خاطر رنجهایش خود را با مسیح مقایسه میکند و خود را برتر میداند. و آن جایی که این مقایسه را در گفت و گو با پدر مونتارلی بیان میکند، دل خواننده از درماندگیِ پدر به درد میآید! بدتر آن که پدر در سرِ دو راهیِ نجاتِ پسرش -خرمگس- و حفظ ایمانش و البته جانِ افرادِ بیگناه قرار میگیرد. چون خرمگس مصرانه میگوید:
«باید یکی از ما را انتخاب کنید. میخواهید سهمی از عشقِ خود را به من بدهید، نیمی برای آن دوستِ خدایتان؟ من پس ماندهی او را نخواهم خورد. اگر از آنِ او باشید، به من تعلق ندارید.»
اما رمانِ خانم وینیچ فاقد قسمتهای ملال آور نیست. در بعضی موارد، چنان سرگرم توصیف صحنهها میشود که اصل داستان فراموش میشود:
«همهی کلیسا یکپارچه رنگ و نور بود، از جامه های عیدِ جمعیت گرفته تا ستونها، با آن شالهای درخشان و حلقهی گلهایشان، یک نقطهی تاریک وجود نداشت. بالای فضای بازِ در، پرده های مخملی بزرگی آویزان بودند، که پرتوِ آفتابِ سوزانِ ژوئیه، همان گونه که در میانِ گلبرگاهی شقایق سرخ یک مزرعه برق میزند، در میان چینهایشان میتابید ...»
و این توصیف تا حدودِ دو برابرِ بخشی که آورده شد ادامه پیدا میکند تا سرانجام به یک جملهی قابلِ اعتنا میرسد.
دیگر موردِ قابلِ توجهِ خرمگس، قابلِ پیشبینی بودنِ بخش مهمی از اتفاقاتِ آن است. آنجا که پدر کاردی از آرتور میخواهد که نزدش اعتراف کند، و حتی پیش از آن، جایی که به طور غیرمنتظره با گفتههای انتقادیِ آرتور موافقت میکند، میشد با درصدِ بالا حدس زد که این پدرِ بزرگوار، جاسوس است! و این موضوع تنها چند فصل بعد مشخص میشود. یا در موردِ دیگر، درست در اولین لحظاتی که نامی از خرمگس در داستان به میان میآید، میشود فهمید که خرمگس، همان آرتورِ خودمان است که پس از نوشتنِ نامهی خودکشی، به آرژانتین گریخته بود.
شاید هم نویسنده اصلا قصدِ پنهانکاری نداشته. چون تواناییِ خود در غیرمنتظره کردنِ داستان را هم در همان بخشهای پایانی -که از هرنظر نقطه ی اوجِ داستان است- نشان میدهد. مثلا در قسمتی که بحثِ فرارِ خرمگس پیش میآید، میتواند خواننده را بین اینکه آیا این نقشهی فرار به راستی از جانب دوستانِ خرمگس بوده، یا تلهای در میان است سرگردان کند. اما نهایتا به نتیجهای بسیار غافلگیرکننده برمیخوریم: در آخرین لحظه، هنگامی که همه چیز آماده بود، از حال میرود، هنگامی که درست در کنارِ دروازه بود!
اما شخصا اگر جای نویسنده بودم، حداقل در موردِ فرارِ آرتور از ایتالیا اینقدر آشکار نمینوشتم! حداقل میشد که حرف از آماده شدنِ آرتور برای خودکشی و نامهی خداحافظیاش اشاره کرد و حرفی از مرگِ قطعی زده نشود. یا نوشته شود که جسدِ آرتور پیدا نشد. اما وقتی آرتور آشکارا به آرژانتین میگریزد، و خرمگس هم از همان جا میآید، دیگر سوالی برای خواننده باقی نمیگذارد!
پ.ن: به شدت مطالعهی این رمانِ گرانقدر را به همهی دوستان توصیه میکنم. البته ببخشید اگر آخرِ داستان را تعریف کردم!
پسرِ پسر داییِ گرامیِ اینجانب دیروز قصد داشت بنده را به قتل برساند. با یک میکروفونِ فلزیِ سنگین چنان بر شقیقهی ما نواخت که اگر دستمان را اندکی حایل ننموده بودیم؛ مغزمان احتمالا وارد دهانمان میگردید.
+ همهی دنیا قصد جانمان را نموندهاند! از سمندسوارِ ۴۰ساله تا هومنِ ۴ساله!
دیروز حاجیِ ما قدری به آقای منوچهری -که کفشش را برده بودند- خندید. دیری نپایید که کفشهای من و معین و خواهرمان نیز هدف قرار گرفتند! این میان فقط کفشِ خودِ حاجی باقی ماند که ظنِ مارا برانگیخت که نکند ...
+ اصلا این کفشهای جنتلمنانه به ما نمیآمد. برمیگردیم به همان اِرکِ* خودمان. با اِرک بهتر میشود چموش بازی درآورد در کوچه و خیابان.
این روزها حساسیتمان زده بالا. به طرز فجیعی نازک نارنجی میباشیم. هرکس اشارهای به جفتِ ابروهای بالایِ چشممان بکند؛ بغض گلویمان را فرا میگیرد! تازه دیروز هم غرورِ برنامهنویسیِ ما را جریحهدار نمودند!
خرمگس را به پایان رساندیم و چند خطی در موردش نوشتیم. اما احتمالا یک پستِ جداگانه را میطلبد که به زودی ترتیبش را خواهیم داد.
امام جماعتِ مسجدِ امیر هم ظاهرا عوض شده. آن قبلی بسی قشنگ بود و مارا یاد آقای ابطحی میانداخت؛ با این یکی حال ننمودیم از دیدن رُخش. صدایش هم چنگی به دل نمیزد. اگر آقای قبلی برنگردد دورِ مسجد امیر را هم خط/خیط میکشیم! (وای که الآن اهالیِ این مسجد دست به خودکشیِ جمعی خواهند زد از این تصمیمِ من!)
من از جوانانی که ورزش نمیکنند در دل گلهمندم. «مقام معظم رهبری»
+ به خاطر جلوگیری از گلهمندیِ آقا مجبور شدیم کلاسِ تربیتبدنی را به جلسهی بسیج دانشگاه با حضور آقای مهندس(؟) حسین قدیانی رها کنیم!
پ.ن: غیاثالدین از آنجایی که رسما خودش را با نصفِ کلاس برابر اعلام کرده؛ مجبور است در بسیاری از موارد از ضمیرِ متکلمِ وحده در موردِ خودش استفاده کند. شما اگر ناراحتید میتوانید موقعِ خواندن خودتان به صورتِ همزمان تغییرش بدهید.
* Erke: کمپانیِ چینیِ تولید البسهی ورزشی که ۳-۴ سالی مشتری ثابت کفشهایش بودیم.
ضمنا روایت است که هم نام برند و هم لوگوی آن تقلیدی از نایک میباشد.
داشتم به صحنۀ تصادف فکر می کردم، یه لحظه تصور کردم که اگه راننده ی محترم پیاده نمی شد و عذرخواهی نمی کرد، من چیکار می کردم؟ نظر شما چیه؟
۱. می رفتم و شخصا طرف را مورد ضرب و شتم قرار می دادم
۲. زنگ می زدم بچه ها بیان بریزن آقا را با کارد بزنند
۳. اندکی اول خودزنی می کردم بعدش که
شدم، جناب پلیس بی احساسی که بنده جلوی خودروی گرانقدرش پخش زمین شده بودم دلش می سوخت و می رفت راننده ی ضارب را با گلوله ای از پای در می آورد تا دیگر از این حرکات ننماید.
۴. سرافکنده پیش می رفتم و می گفتم: «آقا ببخشید که حواسم نبود و زدم به ماشینتون.»
به ۴نفر از کسانی که پاسخ درست دهند، به قید قرعه یک شاخه گل اهدا خواهد شد.
جایزه هم اینجاست: (فقط برای اینکه فکر نکنید که جایزه ای در کار نیست)
ضمنا سرِ کاری هم نیست. این سوال جواب قطعی و مشخص دارد.
حرف اول
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 23:9 شماره پست: 1
نکته اول:
من هیچ نسبتی با شتر مستی که هزلیات می سرود ندارم.
نکته دوم:
اینجا هرچیز بی ربطی ممکن است نوشته شود. قرار نیست هیچ پیوستگی بین مطالب وجود داشته باشد
نکته سوم:
هنوز بین محاوره ای نوشتن و فارسی معیار نوشتن مردد هستم. بنابراین ممکن است تغییرات ناگهانی داده شود.
////////////////////////////////////////////////////////////////
این اولین مطلبی بود که یک سال پیش در «یک مشت حرف مستانه» خدابیامرزم نوشته بودم. در واقع با این مطلب برای هزارمین بار وبلاگ نویسی رو شروع کرده بودم؛ ولی این دفعه دیگه محکم قصد کرده بودم بمونم که موندم؛ البته فقط یه جا به جایی رو محبور شدم انجام بدم که خیلی هم ازش راضیم.
من اگه پدرم بنیانگذار جبر بولی بود، و عموی مادرم کسی بود که بلندترین قله ی جهان به اسمش نامگذاری شده بود؛ مسلما کتابی به اسم خرمگس نمینوشتم!
ولی اتل لیلیان وینیچ این کارو کرده! پدرش جُرج بول بود و عموی مادرش جُرجی اورست. کتاب جالبی نوشته، هنوز تمومش نکردم، ولی تا اینجا که خوندم، یه جاهاییش به نظرم زیادی قابل پیش بینی بود.
- میخواستم از همینجا شروع کنم یه نقد بنویسم به کتابش. ولی دیدم خوب نیست حالا که هنوز تموم نشده اینکارو بکنم. ایشالا اگه تموم شد یه چیزایی مینویسم.
- من وقتی کیمیاگرِ پائولو کوئیلیو رو خونده بودم، تا یه مدتی جوگیر شده بودم و میخواستم برم دنبال رویاها و نشانه هام! شما چطور؟
البته رویاها و نشانه هام سرعتشون بالا بود و در رفتن!
جهیزیه ی علی را بارش کردیم و فرستادیمش خانه ی بخت/دانشجویی. شک ندارم که الآن این پسرعموی معلوم الحال را دانشجوتر از من به حساب می آورند؛ چون من مثل بچه های خوب سرِ جای خود نشسته ام و دانشجو بودنم احساس نمی شود!
این دکترِ مارا چقدر تحویلش گرفتند در لبنان! نمی شود کلا دوستان رخت خویش را از این ورطه به مقصدِ بیروت بیرون بکشند؟ من شخصا قول می دهم همراهیشان کنم!
می فرمایند که استادِ آمارِ ما شبیه امیرحافظ است! واقعا هست؟
+ امیرحافظ کَر بود؛ استادِ ما کَر نیست!
من هم می گویم که خانم رحمتی شبیه نیکلاس بنتنر می باشند! یک نفر که می شناسد لطفا نظر مارا نقد نماید!
این هم عکس آقای بنتنر:
تقویم سمت چپ وبلاگم قشنگ شده! یک روز در میانش رنگی می باشد از ۱۰ مهر به این طرف!
به مناسبت روز گرامیداشت حافظ یه تفالی زدیم ببینیم چی میگه:
خیز و در کاسه ی زر آب طربناک انداز..........پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است..........حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است..........بر رخ او نظر از آینه پاک انداز
به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم..........ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز
دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست..........از لب خود به شفاخانه تریاک انداز
ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد..........آتشی از جگر جام در املاک انداز
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند..........پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید..........دود آهیش در آیینه ادراک انداز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ..........وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز
فک کنم میگه قبل از اینکه دوباره تصادف کنی و کاسه ی سرت خاک انداز بشه، اون چشمِ آلوده ی مزخرفتُ پاک کن و آدم شو!
دزدنوشت: یک دزدی تشریفش را آورد به آپارتمان ما و کفش های آقای منوچهری + صندوق صدقات + دستگیره ی دروازه ی ساختمان را بُرد!
شامگاهِ یکشبنه، ۱۸ مهرماه ۱۳۸۹. غیاث الدین در حال عزیمت به امامزاده عبدالله، صرفاً جهت تجدید خاطراتِ رو به روی یادمان شهدای گمنام، که غیاث الدین هیچ قوم و خویشی در اطراف این امامزاده ی بزرگوار ندارد.
سرِ چهارراهِ امامزاده، سمندسواری مصمم شد به اینکه غیاث الدین را بالای دستِ عده ای به امامزاده برساند! پس گازیدن آغازید و چراغ قرمز را درنوردید و غیاث الدین را به آسمانِ هفتم فرستاد! اما غافل از اینکه غیاث الدین ورزشکار بوده و با دو دورانِ کامل حول محورِ طول، از آسمانِ هفتم به کف خیابان باز می گردد!
غیاث الدین، از آن جهان آمده، ابتدا گوشیِ زاغارتِ خود را از وسط خیابان جمع نمود، سپس به سمندسوارِ مذکور که پیاده گشته بود، رو نمود و -در دل- گفت: «برادرِ من! خودم داشتم با پای خودم می رفتم، چه نیازی بود به اینکه شما بنده را بفرستید به قبرستان؟».
دعانوشت: خدایا جان هرکس که دوست می داری، مارا به مرگ ناگهانی نَمیران، که هزار جور بدبختی داریم و هزاران نفر را باید ازشان به زور هم شده حلالیت بطلبیم و از میلیاردها گناهمان توبه نماییم. اندکی قبلش یک ندایی بده، بعدش مارا تیکه تیکه هم اگر نمودی موردی نیست.
جدی نوشت: جدی جدی نزدیک بود ناکام از این دنیا بروم ها! الان که هنوز گرمم، اما اگر صبح مُرده از خواب برخاستم، لطفا جمیعا حلال کنید اینجانب را!
دو ساعت با حاج خانم بحث و تبادل نظر می کنی سرِ جای قفسه کتابا و تخت و میز و همه چیز موجود تو اتاق؛ آخرش به یه توافقی می رسین، اما فرداش وقتی از دانشگاه برگشتی می بینی که حاج خانم با سلیقه ی مبارک خودشان اتاقت را کُن فَیَکون نموده اند. چه حسی پیدا می کنی؟
ولی دَمِش گرم که سبزی هاشُ برای خشک کردن تو اتاق من پهن می کنه. بوی ریحون دیوانه می کنه آدمُ!
یکی نیست یه ۲۰ متر کابل شبکه به من کادو بده؟ یا یه مودمِ وایرلس که بتونم از تو اتاق خودم کانکت بشم. قول میدم اگه یکی این لطف رو بکنه من روزی ۲ ساعت هم از اتاقم بیرون نیام!
این روزا یه جورایی داره به بطالت میگذره. نه وقتی میذارم رو درس، نه کار مفیدی انجام میدم. اکثرش با فکر کردن میگذره. با توهم میگذره بعضی وقتا. گاهی وقتا با تخیل. با فکر کردن به گذشته و آینده. به اینکه اگه فلان اتفاق می افتاد چی میشد. به اینکه اگه فلان اتفاق بیوفته چی میشه. اصلا خوب نیست این وضع. میدونم که الان کارم چیز دیگه ست. باید بچسبم به درس و تخصص، نه اینکه به مسائلی که الان انحرافی به حساب میان فکر کنم. کسی که نیست تا باهاش بچسبم به درس و از اینکه کنارش درس بخونم لذت ببرم. خدا بیامرزه علی رو که به سال کنکور به خاطرش الکی میرفتم کتابخونه. هرچند هیچی نمیخوندم، ولی اقلا از علافی در میومدم.
محمدرضا رحیمی: ما اگر در مقابل تحریم کنندگان فقط یک اخم نشان دهیم، بخشی از صنعتشان فرو خواهد ریخت!
من نوشت: تجربه نشون داده که تا من میرسم، بارون بند میاد! پیشنهاد میکنم دوستان از بنده به عنوان چتر استفاده کنن!
ب ا ر ا ن نوشت: میخواستم روزتون رو بهتون تبریک بگم، ولی روم نشد sms بدم. از همینجا تبریک میگم، ایشالا که بخونین!