اسمِ این دورانِ زندگیمو میتونم بذارم دورانِ حرافیِ مُهلک.
تا یه سالِ پیش، و تا حدودی میشه گفت تا ۶-۷ماهِ پیش، اصلا حال نداشتم حرف بزنم! باید ۳-۴نفر از چپ و راست سیخم میکردن تا دو کلمه حرف ازم در بیاد. وقتی با رفقا جایی بودم، هر ۱۰دقیقه یهبار باید یکی ازم میپرسید: «تو چرا ساکتی؟»! در حدی بودم که وقتی با بچههای فوتبال یه هفته تو مسابقاتِ رشت هماتاقی بودیم، هر روز یکی در موردِ من یه اظهارِ نظرِ جدید میکرد! محسن میگفت: «این مغیثه (مغیثه مثلِ پسره و دختره و ...، نه مثل مهدیه و هانیه!) فک کنم یه فیلسوفی چیزی باشه! خیلی متفکر نشون میده!». سلمان میگفت: «به نظرم این یه شخصیتِ خاصِ سیاسی داشته باشه!». یکی دیگه که یادم نیست کی بود: «این پسره بهش میاد از اون نوابغی باشه که کلا حرف نمیزنه ولی یهو یه حرفِ مهمی ازش در میاد!». سهراب از این حرف نزدنِ من استدلالِ خودشو کرده بود و یه بار ازم پرسید: «آقا مغیث! شما متاهلی؟!» گفتم: «نه؛ چی شد که یه همچین سوالی پرسیدی؟!». گفت: «آخه یه جوری هستی، حرف نمیزنی با هیشکی؛ نامزد چی؟ اونم نداری؟!»!
الان شدم برعکسِ اون چیزی که این همه سال بودم. دیگه اونقدری حرف میزنم که باید از اینطرف و اونطرف سیخم کنن تا خاموش بشم! چسبِ دهنم نچسب شده انگار! باید بدم مثل این کفشی که همین اواخر خریدم، جای چسباش یه جفت دکمهی منگنهای بزنن که محکمتر بسته بشه! بعضی از دوستان که از این فرصتِ طلایی استفادهی لازم رو کردن و اطلاعاتِ موردِ نیازشون رو کسب کردن از وراجیهای من. بعضیا ولی شاید فرصت رو هنوز درک نکرده باشن (ولی-شاید-هنوز؛ یه شکلِ بدی پیدا نکرده این جمله؟!). باید مثل ایرانسل آگهی بدم که فقط فلان روزِ دیگه تا پایانِ طرحِ حرافیِ مهلکِ غیاثالدین باقیست! آخه ممکنه همین روزا یهو شارژم تموم بشه و برگردم به همون حالت عادیِ خودم؛ که البته خودم همون حالتو بیشتر ترجیح میدم.
نمیدونم دلیلش دقیقا چیه. شاید یه دلیلش همین وبلاگنویسی باشه. آخه یادمه اون اوایل تو "یک مشت حرفِ مستانه" هی خودمو مجبور میکردم که یه چیزی بنویسم! الان ولی اگه دو روز هیچی ننویسم منفجر میشم! اونقدر اینجا حرف میزنم که حرف زدن تو دنیای واقعی هم عادیتر شده برام. شاید هم به خاطرِ افرادی باشه که قبلا نبودن و تو این یه ساله اضافه شدن به زندگیم. اگه اینطوری باشه باید خوشحال باشم؛ چون شاید قبل از این کسی نبود که بتونم باهاش حرف بزنم، ولی حالا همچین آدمایی رو دور و برم دارم. (که تا حدودی رد میشه این نظریه! چون با همونایی که یه سال پیش زیاد حرف نمیزدم هم الان هی حرف میزنم!)
الان اگه تهموندهی همون شخصیتِ مظلومِ گوشهنشینِ درویشِ سابقم اجازه بده، تا صبح مینویسم! ولی اجازه نمیده دیگه ...
بعضیا ولی شاید فرصت رو هنوز درک نکرده باشن = ولی شاید بعضی ها هنوز فرصت رو درک نکرده باشن
چرا (البته خودم همون حالتو بیشتر ترجیح میدم) ؟
این که ساکت باشی تا دیگران در موردت افسانه بسازند جالب است؟ این که در مورد خود واقعی ات بدانند برایت ناخوش آیند است؟ خودت برای خودت جالب نیستی؟ آن چه که دیگران از خودت برای خودت می گویند جالب است؟
این نکته سنجی در سخن گویی با سکوت و سخن نگفتن ارتباطی ندارد. شاید هر وقت سخن نگویی و ساکت بمانی خود را از ارتباطی که می تواند تو را چیزی بیاموزد یا زکاتی بر علمت باشد محروم کنی اما مطمئنا چیزی بر تو نخواهد افزود
زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
احسنت برادر، هرچه فکر کردم شکل درستش به ذهنم نرسید!
اینکه چرا همان حالتِ ساکت را بیشتر دوست دارم شاید مربوط به این دلیل باشد:
بیکمالیهای انسان از سخن پیدا شود
پستهی بیمغز چون لب وا کند رسوا شود
البته با کمالِ بیشرمی باید عرض کنم که بدم نمیآید از افسانهسازیهای دیگران!
خودم کلا آدمهای کمحرف را ترجیح میدهم تا وراجها!
ضمنا بیتی که شما آوردید هم که تاییدی بود بر همان صم بکم بودنِ ما!
بنویس ... !
بعد از یک ماه بی سوژگی و دست به قلم نبردن ، بلاخره آپ کردم . دوست دارم بخونیش ... امیدوارم خوشت بیاد .
چشم حتما سر میزنم
نظررررررررررر نمیدونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
نمیدونم چرا چیزی به ذهنم نمیرسه!!!!!!!!!
ذهنتون رو حتما زیادی رو امتحان مدار گذاشتین!
مشکلی نیست، وقتی حرفی برای گفتن نیست، اصراری به حرف زدن و نظر دادن وجود نداره