دیرگاهیست که روشن نکند دخترِ ماه _
دشتِ تاریکِ مرا.
همهجا خاموشیست
وای تاریکی و تنهایی، دردانگیز است.
چه شد آن شورِ بهار؟
چه شد آن گرمیِ عشق؟
همهجا پاییز است.
کوه تا کوه به گردِ سرِ من اندوه است.
دشت تا دشت به پیشِ نگهم نومیدیست.
سینهام از غمِ بیعشقی و بیهمنفسی لبریزست.
مهدی سهیلی
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
...
پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
...
دور باید شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
این یعنی شما ترجیح میدین من یه شعری از یکی دیگه بذارم تا یه چیزی از احوالات خودم بنویسم دیگه!
خیلی قشنگ بود و این حس چقدر برای من اشناست
خیلی خوب گفتین
خیلی خوب گفتَند آقای سهیلی!
مهدی سهیلی کتابم داره؟قشنگ بود!
بله کتاب هم داره. این یکی از مجموعه شعرِ سرودِ قرن بود. اگه اشتباه نکنم باید چندتا مجموعه دیگه هم داشته باشه. یکی از مهمترینهاش هم اشکِ مهتابه!
یه دفه بگو زن میخوام و خودتو راحت کن... بیا که آپم...