من کده

اینجا ملک شخصی من است ...

من کده

اینجا ملک شخصی من است ...

من کلا خیلی آدم معاشرتی نیستم. حوصله فامیل و دوست و آشنا و در و همسایه و اینا رو زیاد ندارم. منزوی نیستم البته. ولی به میل خودم زیاد با کسی نمی‌گردم. جز یه معدود افرادی، مثل الحسینی، یا چوپی. که البته دست تقدیر هردوتا رو از اینجا دور کرده. امروز اما بعد از مدت‌ها با یه آدمی آشنا شدم که از صحبت کردن باهاش لذت بردم. دلم می‌خواد موقعیتش پیش بیاد تا هر چند وقت یه بار برم پیشش حرف بزنه برام. این آدم البته سنش نزدیک به سن پدربزرگ منه! و شاید ........... هیچی فعلا! بماند!

خلاصه اینکه امروز یه آدم محبوب دیگه تو زندگیم یافتم! خدایا این آدم محبوب را به ما به شدت نزدیک‌تر بگردان  الهی آمین

خب

نمردم

خدا رو شکر!



هیچ خبری نیست!

اگه زنده موندم امشب یه اعلام حضوری می‌کنم ... اگه نه که هیچی!

خبریـــــــــــــــــــــــــــــــــه!

سیستم یکی از اقوام اینجاست. قرار بود یه آنتی‌ویروس روش نصب کنم و تحویلش بدم، آنتی‌ویروس به سختی نصب شد چون به شدت ویروسی بود، اسکن کردم و یه سری از فایل‌های سیستمی ویندوز هم که آلوده شده بودن پاک شد، و حالا موندم چیکار کنم با سیستم این بنده خدا که قبلا بهش نگفته بودم ممکنه لازم بشه ویندوز عوض کنم! 



در پس هر خراب‌کاری، یه تجربیات مفیدی هست! الان اول اینکه درس عبرت گرفتم که سیستم دستم اومد در این شرایط قبلش یه هماهنگی بکنم که ترجیح می‌دن ویندوز عوض کنن یا تو همون فلاکت باقی بمونن. دوم اینکه فهمیدم اگه کی‌برد در فاصله‌ی Bios تا Windows LogOn غیرفعال بشه (این اتفاق برای کی‌بردهای usb اتفاق می‌افته) باید چیکار کرد. سوم اینکه یه مقداری راه Windows Repair رو فهمیدم. هرچند که فعلا رو سیستم این بنده خدا جواب نداده!



الان 6ماهی می‌شه که می‌خوام تو www.1narmafzari.blogfa.com یه چیزایی بنویسم. قسمت نمی‌شه!

آبجی یه دوستی داره مهنازنام.

معین یه همکلاسی داشت به نام خانم خ.


مهناز خانم تا این اواخر زیاد اینجا می‌اومد. خانم خ. هم چندی پیش یکی دو روزی مهمان ما بود. امشب فاش شد که خانم خ. فک می‌کرد که مهناز خانم خانمِ من هستن!


بعد اون‌وقت این مهناز خانم فقط یه چیزی حدود 12 سال از من بزرگ‌تره! اصلا هم خوب نمونده!

عرض کنیم که .... تجربه نشون داده هر پروژه‌ای من واردش بشم کنسل می‌شه! و پروژه‌ی مذکور هم کنسل شد!

امیدوار شدیم به لاغر شدن با یه روز روزه! علاقه‌مند هم شدم به روزه! این مدت تا غذا رو از جلوم نمی‌گرفتن خوردن متوقف نمی‌شد. حالا یه فرصتیه برای آدم شدن

اینجا هی بارون می‌آد. امروز با چندتا از دوستان رفته بودم بیرون، بعدش رفتم تو صف نونوایی، چنان طوفانی گرفت که نگو. نزدیک بود تو آب‌گرفتگی کوچه غرق بشم که میسر نشد


بارون دوس دارم!

- آق‌شِخ چطوری؟

- خوبم!


بعد از مدت‌ها اولین باری بود که سوالِ بالا با جوابِ پایینش شنیده شد!



کلاً بهتره حاجی. البته این مدت روند این طوری بوده که چند روز به تدریج بهتر می‌شد و یهو یه روز همه چی خراب می‌شد. به این ترتیب که هر دفعه بهتر شدنش بیشتر از دفعه‌ی قبل بود و هر دفعه خراب شدنش هم خراب‌تر از دفعات قبل می‌شد!

هر رکعت نمازش سه رکوع داره و هفت سجده! دادا رو هم قبول نداره که می‌گه بسه سجده‌هات تموم شده! کار خودشو انجام می‌ده!



یه پروژه‌ی جدی رو با کچل و شرکتی که توش کار می‌کنه شروع کردیم. اولین باره که تو همچین پروژه‌ای همکاری می‌کنم. خدا به خیر بگذرونه!



مجی امشب یا فردا می‌آد. خوبه!

این چند روزه حاجی بیشتر درد داشت. قبلا شاید هفته‌ای یه بار اینطوری درد می‌گرفت ولی این مدت هر شب یا روز درد داشت. همش سعی کردم با کدوئین و ایبوپروفن آرومش کنم که تا حالا جواب داده. دکتر گفته بود ترامادول بدین بهش ولی فعلا با همینا سر می‌کنیم تا کار به اونجاها نکشه. 

بیشتر اما راه می‌ره این روزا. حس می‌کنه بهتر شده. بهتر شده! غذا هم بیشتر می‌خوره ولی معمولا دعوا می‌کنه که چرا اینقدر بهم غذا می‌دین! اعصاب نداره ولی حالش بهتره

حاجی مرخص شد.



حاج‌خانم می‌فرماید که صبح بنده‌خدایی اومده بود. فکر کرده بود که من (حاج‌خانم) دخترِ حاجی هستم! نمی‌دونم دلیلش شکسته شدنِ حاجی بود یا خوب موندنِ حاج‌خانم! به هرحال ممنونِ همه‌ی پزشک‌های حاضر و پزشک‌های آینده و سایرین از جمله محمدهادی می‌باشم. باری تعالی اجرشان دهاد. علی‌الخصوص که بندِ 1 پست قبلی محقق شد!



باز مهمون‌بازی شروع شد! بابا ملتِ عزیز و دلاور! این مریضِ بیچاره و خانواده‌ی خسته‌ش استراحت هم لازم دارن دیگه خب! یه سر بزنین ادبتون رو عرض کنین بعد تشریف ببرین دیگه