به مناسبت هفته دفاع مقدس میتونیم بریم هر کتابخونه ای که دلمون میخواد رایگان عضو بشیم! ایشالا فردا یه عکس برمیدارم میرم ثبت نام. در مفت خوری لذتی هست که در خوش خوری نیست!
یک موجود ناقص العقلی بعد از ۱۱ بار امتحان دادن موفق شد ریاضی۳ رو پاس کنه و دیپلمشُ اخذ کنه! ایشون همون ناقص العقل مذکوری هستن که موفق شده بودن تو کنکور کاردانی پیوسته ی آزاد با میانگین ۰ درصد دروس مختلف در رشته ی مورد نظرشون قبول بشن. همین هفته هم باید برن ثبت نام دانشگاه. جدا و قلباً هم از مسئولین امر تشکر میکنم بابت اینکه به جوانان بیکار و علاف شغل شریف دانشجو بودن را مبذول میدارند!
روز اول دانشگاه خوب بود. مشکل تداخل فیزیک۲ حل شد و منتقل شد به یه زمان دیگه. تو کلاسمون هم ۲ نفر اضافه شدن بودن و یکی از خانمای محترمی که ترم پیش رفته بودن هم امروز تشریف داشتن. نمیدونم اومدن که بمونن یا همینطوری سر زدن. ولی به هر حال به نظر میرسه که این ترم تعدادمون کم نشده و میتونیم امیدوارم باشیم به اینکه تا اخرش از ۲۰ نفر کمتر نشیم! چند نفر از عزیزان هم امروز تشریف نداشتن که نمیگم جاشون خالی بود؛ که اگه بگم بعضی از دوستان حرف در میارن برام!
تا اطلاع ثانوی احتمالا باید عنوان گذاشتن رو تعطیل کنم
+ برای اینکه به حرف همه گوش نداده باشم دو کار رو فعلا انجام نمیدم: ۱) عکسامُ کم نمیکنم. ۲) همچنان تند تند آپ میکنم
داشتم همراه اریس* با تیریپ بسیار بسیجی تو پارک آب و آتش تهران قدم میزدم، دوتا دختر خانم نسبتا محترم تو مسیر نشسته بودن که یکیشون پشتش به بنده بود و اون یکی روبه روی نفر اول بود. اونی که منُ نمیدید به اصطلاح دوستان ارزشی کشف حجاب نموده و روسری رو برداشته بود. تا چشم دوستش به من افتاد، بهش ندا داد که سر و وضعشو مرتب کنه. وقتی از کنارش رد شدم و خودش تیریپ منُ دید، بنده خدا وحشت کرد! احتمالا ترسید دستگیرش کنم ببرمش!
زمین به ما آموخت
ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم
مگر کم از خاکیم
نفس کشید زمین ما چرا نفس نکشیم؟
شکوه رستن - فریدون مشیری
* اریس یک موجود کمی تا قسمتی سیه چرده است که دوران دبیرستان گازش میگرفتیم! در حال حاضر مکانیک دانشگاه امیرکبیر میخواند و قرار است پس از فارغ التحصیلی در همین گاراژ شهابی نزدیک محل ما به کار مشغول شود!
خب بالاخره دیشب از سرزمین اغیار به دیار یار برگشتم. ساعت ۱۰ حدودا رسیدم. به لطف مانی و ماکسی همچنان خسته هستم و توان جمعبندی نیست. امیدوارم به سرعت به شرایط عادی برگردم برای دو مطلب.
بعدنوشت:
+ از دو سه هفته پیش میخواستم تابستون که تموم شد یه فصلنامه بنویسم؛ الان که کیبورد به دست شدم دیدم نمیتونم! شاید دلیلش اینه که دارم خودمو مجبور میکنم از مهمترین قسمتش بگذرم، مهمترین قسمتی که حذف شدنی نیست، نهایتش اینه که بشه شطرنجیش کرد تا تاثیراتش تو احوالم تابلو نباشه.
+ دیروز یه سر به دانشگاه خواجه نصیر هم زدم قبل از برگشت. رویت ممدحسن ملعون سابق و زیارت ممد موفق حاضر رو در پی داشت این سر زدنم. نمیدونم چرا یه حس نزدیکی به تیریپ ممد داشتم، انگار که از قبل میشناختمش. شایدم شبیه کسی بود که یادم نیست ...
اما، من و تو دور
آنگونه دورِ دور، که اعجاز عشق نیز
مارا به یکدگر نرساند ز هیچ راه
دور - فریدون مشیری
گفتمش:
- «خالیست شهر از عاشقان؛ وینجا نماند
مرد راهی تا هوای کوی یاران بایدش.»
گفت:
- «چون روح بهاران آید از اقصای شهر،
مردها جوشد ز خاک،
آن سان که از باران گیاه؛
وانچه می باید کنون
صبر مردان و دل امیدواران بایدش.»
گفتگو - شفیعی کدکنی
فردا احتمالا یه سر میزنم به خواجه نصیر و ممد موفق و ممدحسن.
شاید فردا بعد از ظهر برگردم
+ یه مطلبی رو نوشته بودم که دو دل بودم تو انتشار یا عدم انتشارش. وقتی خواستم ثبتش کنم دیدم نمیشه! این یعنی لابد قسمت نبود خب. به همین دلیل فعلا در موردش حرف نمیزنم تا بعد ...
اینجا تهرانه یعنی شهری که
غیاث الدین به این عظمت توش کوچیکه!
دیشب و امروز روز شانسمون بود
دیشب که خوابگاه گیر دادن و گفتن امسال قانون شده که آوردن مهمون ممنوعه. مجبور شدیم بریم خوابگاه خودگردان پارسال امید بخوابیم. دمشون هم گرم که یچه های خوبی بودن مسئولین.
امروز از ظهر رفتیم چرخیدیم. اکانت وایرلس امید هم تموم شد (الان از یکی دیگه گرفته). قرار بود صبح بریم صنعتی که پدرام میخوام بره کاشان و رفتنمون کنسل شد. قرار شد رخش بیاد داخل شهر که ظاهرا حذف و اضافه داشت و نتونست بیاد و زیارتش حاصل نشد! ساعت امید افتاد و شیشه ش شکست و مقداری رفت تو پاچه ش. غروب دیر رسیدیم خوابگاه و به شام نرسیدیم. آشپرخونه طبقه هم در دست تعمیر بود و گفتن به طبقات دیکر مراجعه کنید.
امشب دارم میرم تهرون. اگه خدا بخواد یه شب امیرکبیر میمونم و بعدش دیگه مث آدم برمیگردم به دیار یار ...
اینجا همچنان ایران است اما این بار صدای مرا از اصفهان می شنوید.
قصد داشتیم یک چند روزی ترک اینترنت را هم داشته باشیم به همراه ترک دیار، ولی این امید وسوسه کنند ی خبیثیست!
حس و حال نوشتن که خفن هست، معتادانه دنبال کاغذ می گردم تا چرندیاتی بنویسم. فقط 4برگ کاغذ سهم راه حدودا 15 ساعته ی تشریف فرماییِ مبارکم به اینجا بود که تا حدود قم کافی بود، برای بقیه ی راه تقوای الهی پیشه کردم و انتخابات الویرا را خط خطی ننمودم!
بسی هم لذت بردم از همان 4 برگ پشت و رو = 8 صفحه اتوبوس نوشت. اسکنری اگر در اختیار داشتیم حتما اسکن می کردیم تا از فاز عظیم خواندنش بهره ببرید، ولی بسیار بسیار افسوس! شاید هم پس از رجعت عکسی با کانِن معین بگیریم و اینجا آپلود نماییم صفحات مذکور را.
+ کاملا تابلو می نماید که این یکی دو روزه بدون حضور اینجانب، اصلا فضای اینترنت سرد و بی روح شده، نیازی نیست که در نظرات گهربارتان این نکته را ذکر کنید.
+ کلاس های دانشگاه هم که -تا آنجا که ما مطلعیم- تا آمدن بنده به تعویق افتاده. حکما خودشان فهمیده اند که بدون غیاث الدین، سطح علمی و فرهنگی و ورزشی و ادبی و ... کلهم اجمعینِ دانشگاه از حد زیرگذر عابر پیاده ی میدان بسیج هم پایینتر است.
- شاخک های نداشته مان می گویند که یک نفر از بدون خداحافظی اختصاصی رفتنمان ناراحت است. امیدوارم نباشد و اگر هست، مارا عفو بنماید. 
اینجا بالاجبار از وظیفه ی بازرسی چهره به چهره ی دسته ی خاصی از عابران مرخصیم. وقتی مطمئن باشی که رهگذر مورد نظر، او نیست، نظر کردن بی جا چرا؟
غیر از امید که فعلا همچنان آویزانش هستیم و اکنون در جوارمان خواب است، اینجا رخش خودمان را هم داریم که در حال معدنچی شدن است و باید سر بزنیم. مهمتر از آن دایی گرامی است که احتمالا ناهار خِفتش خواهیم نمود. عباس هم همین اطراف تشریف دارد ولی فعلا حس رفتن تا داران نیست. تا ببینیم چه پیش خواهد آمد.
کلا درس خواندن در یک همچین جایی را مثبت ارزیابی نمودیم، تنها مشکل همان «بلا خیزی از تن ها» است که مجبور می کند انسان را به «خو کردن به تنهایی» و ایضا «بومی گزینی!». بومی گزینی به این خاطر که زندگی خوابگاهی به زور آدم را می چسباند به یک عده تَن!
یک نکته ی مهمی را داشت یادمان می رفت: در اتوبوس فالیدیم*. غزل «خرم** آن روز کز این منزل ویران بروم» آمد. سکندری خوردیم از باربط گوییِ حافظ، آن هم از نسخه ی موبایلش!
* فالیدیم = فال گرفتیم (این سبک افعال از عواقب هم صحبتی با بعضی هاست که البته حالا از آن محرومیم.)
** در نسخه های عمومی خُرَّم ذکر شده، اما حافظ در نسخه ی اختصاصی اینجانب که با مهر شخصی به بنده اهدا نمود، لغط*** را به صورت خَرَم اعراب گذاری نمود و فرمود که لغط اصلی هم همین است، آن یکی را به خاطر جلوگیری از حملات دشمنان تغییر داده است.
*** لغط را عمدا غلط ننوشتیم اما بلافاصله پس از مشاهده ی کلمه، دیدیم یوغور می نماید و تابلوست که غلط است. اصلاحش نکردیم تا بعضی شبهه برایشان ایجاد نشود که بنده معصوم هستم، بعضا خطا و اشتباه هم سر می زند از اینجانب.
امید فرمود که لپ تاپت را هم بیاور. ظاهرا در اصفهان نیز از این اینترنت کذایی در امان نخواهیم ماند!
دیروز دادیم ریشمان را آنکادر کردند.
- یعنی با ریش میخوای بری اصفهان؟
- نخیر حاجی جان، با اتوبوس میریم!
فردا بعد از ظهر با امید میرم اصفهان! همینطوری یهو خیلی ناگهانی تصمیم گرفتم برم یه جایی، که دیدم چون امید هنوز نرفته دانشگاه، باهاش هماهنگ کنم که با هم بریم. کلاسامون قراره از پس فردا شروع بشه ولی نمیدونم بچه ها میخوان برن سر کلاس یا نه. مهم هم نیست. مهم منم که دارم میرم سفر. معلوم هم نیست که تا کی بمونم. شاید 1 روز، شاید 1 هفته! شاید از اونجا هم سر به اینترنت بزنم، شاید هم نزنم. هیچی معلوم نیست!
ایشالا که این یه مدت گم و گور شدن یکمی این حال و هوای عصبی مزخرفُ از سرم باز کنه.
دارم انتخابات الویرای و. س. نایپُل رو میخونم. از اون خزان پیشوای مارکز خیلی روون تر و بهتره.
یه سوال بسیار مهم از بیخ و بن دارم. ممنون میشم دوستان نظرشونو بگن:
- ما مسلمونا دین بهایی ها رو قبول نداریم و اونو یه دین ساختگی میدونیم. پس اونا تو ایران از هیچ کدوم از حقوق شهروندی برخوردار نیستن.
- مسیحیا و یهودیا دین اسلام رو قبول ندارن -که اگه داشتن خب طبیعتا باید ایمان میاوردن-. حالا میشه به اونا حق داد که به مسلمونا هیچ یک از حقوق شهروندی رو ندن؟
+ اینکه میگن مسیحیا و یهودیا باید به مسلمونا احترام بذارن، دقیقا به خاطر چیه؟ به خاطر اینکه باید به صاحب هر عقیده ای احترام گذاشت -که در این صورت باید ما هم به بهایی ها احترام بذاریم- یا به خاطر کثرت مسلمونها (که فک نمیکنم ملاک درستی برای قابل احترام بودن افراد باشه)؟