من کده

اینجا ملک شخصی من است ...

من کده

اینجا ملک شخصی من است ...

هی روزگار!

بله دیگه، آقای ناقص‌العقل هم داره میره خونه‌ی بخت! آقا دو ترم دانشگاه تعداد واحدایی که پاس کرده به تعداد انگشتای دو دست نیست، شاید یه دست هم نباشه، بیکار و بی‌عار و علاف می‌چرخه تو خیابون.

هـــــــــــــــــــــــــــــی! کیه که قدر مارو بدونه!


خواهرنوشت: خاک بر سرت میلاد. علی زن گرفت تو هنوز اینجا نشستی ور دل ما!

پسرخاله که گند عظمی زد در کنکور امسالش! دخترعمو را اما هنوز اطلاع نداریم!

مرتد

نقل‌قول: پیوند عشق حقیقی حتی به مرگ گسیخته نمی شود چه رسد به دوری.

حاجی‌نوشت: این حاج‌خانم داره دین شمارو ازتون می‌دزده دیگه!
+ حاج‌خانم مذکور همچنان مادر مکرمه می‌باشند، تخیلات و توهمات واهی سراغتان نیاید!
- حاج‌خانم مذکور البته بی‌تقصیر می‌باشند، همان تخیلات و توهمات واهی مقصرترند :دی

بله دیگه، وقتی درجه دینداری ما بسته باشه به بلندی پیراهن یا گشادی شلوارمون، باید فاتحه این دینمون رو خوند دیگه!
بله! این است دین زشت‌ها و بدتیپ‌ها! کعبه‌ی آمال منی بن‌لادن!

مخصوص‌نبشت

در کل خیلی خوبه‌ها، فقط یکمی اونجاهاش که باید خاکی باشه بیشتر به سفید می‌زنه! امیدوارم نگی برو یکی دیگه بخر :دی

- اینجوری فک کنم به این سفیده بیشتر میاد. بی‌شخصیتیشم کمتره!

عادل

قال عادل فردوسی‌پور: «هواداران پرسپولیس به سرعت بارباپاپا تغییر موضع دادند و حالا استیلی را تشویق می کنند.»

. . .

- حال حوصله‌ی پست تخصصی فوتبالی دیگه نیست! می‌خواستم یه بررسی از نقل و انتقالات لیگ برتر بنویسم ولی حسش نیومد.


- داریم می‌رسیم به ماه رمضون. باید روزه بگیریم .... باید .... هیچی این باید دومی بماند!


- روی دماغم زخم شده. می‌فرمایند که هرکه را سر بزرگ، درد بزرگ! البته خوشبختانه زخم دماغ بزرگ من، بزرگ نیست!

کتک عاشقانه!

کوچه‌ی ما کلا مکان خوبیست! قرار می‌گذارند عشاق گرامی و لاوها می‌ترکانند، ترکاندنی! در این مورد البته ما کوزه‌گرها که به شدت مجبوریم از کوزه شکسته آب بخوریم! (من اهل آب خوردن نیستم‌ها! کلا عرض کردم!)

به خدمت شما که عرض شود، پسری که دختری را کتک می‌زد امروز! ظاهرا خواهر گرامی ما قصد پایان دادن به رابطه را داشت که برادر محترم طاقتش را نداشت.


- تورو خدا ولم کن برو! خونوادم ...

- (می‌پرد وسط حرف طرف) چی رو ول کنم؟ زندگیمو ول کنم؟

- به خدا اگه من می‌خواستم اینطوری رفیق بشم و ....

- .....


این آخرها البته فحش‌های بالای 18 هم داشت از سمت آقاپسره به دخترخانمه که ما سانسورش کردیم که خانواده رد می‌شود از اینجا.


من هم البته از کنارشان رد شدم و دخالتی نکردم تا به کارشان برسند. برگشتم البته و اندکی نظاره کردم، اما گفتم خب به من چه؟ دعوای خانوادگی دارند بنده که فضول نیستم که، هستم؟ البته کتکش چندان آبدار نبود و بیشتر همان فحش‌های آب داشت، وگرنه خب مجبور می‌شود ژان‌وال‌ژان بازی دربیاوریم و نجات دهیم آن دختر معصوم بدبخت فلک‌زده را از زیر کتک‌های بی‌پایان مرد دیوصفت!


+ خوش گذشت‌ها!

+ عبرت بگیرید جوان‌های عزیز، عبرت بگیرید! کتَــــــــــــــــــــــــــــک :دی


دفاع‌نوشت: من هیچوقت کسی را تهدید به ضرب و شتم نکردم. بیخودی تهمت نزنید!

باشه اصلا تو یوسف من زلیخا! خوبه الان؟


منم که شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن!

خداوند خاک‌برسران را دوست دارد

صبح اومدم مغازه دیدم در بازه! باز که میگم یعنی باز! نه اینکه بسته باشه و فقط قفل نباشه، باز بود! اندکی فک کردم دیدم بعله دیشب با عجله داشتم تعطیل می‌کردم می‌رفتم احتمالا در حالی که هنوز در بسته نشده بود کلید رو چرخونده بودم تو قفل و رفته بودم!

پروردگار لطف نمود بسیار!

سفرنامه تهران بزرگ

پیش‌درآمد: گوشی نسبتا نازنینم تا حدود زیادی منهدم شد! 4دکمه‌ی پرکاربردش از کار افتادند؛ دلیلش احتمالا کوبیدن گوشی بود بعد از خواندن یک جمله‌ی حساسیت‌برانگیز. مجبور شدم با گوشی آخرین سیستم حاج‌خانم که خراب شده بود اما ظاهرا مرور زمان شفایش داده سفر کنم.


سرآغاز: چهارشنبه حدود ساعت 23:30 حرکت انقلابی خویشتن را به سمت پایتخت آغاز نمودیم!


روز اول:

ورود پرافتخاری داشتم به خوابگاه مجتبی و دوستان. بعدش باغرور فراوان وارد شرکت فیوچر شدم که محل کار سعید (پسرعمه) بود.


صحنه اول: در حالی که -مثلا- خواب بودم هم‌اتاقی شماره1 به مجی می‌گفت: «واقعا این ازت کوچیکتره؟! خیلی بزرگتر به نظر می‌رسه‌ها!»

روز دوم:

طبق قرارهایی که با تنی چند از دوستان وینساری داشتیم دیدار بسیار خوبی داشتیم. کلا حال داد این حرکت زیبا! عکسش هم موجود است البته:

روز سوم:

با مجی رفتیم دانشگاه تهران. اندکی دانشگاه را متر نموده و در همان حال من با روح‌الله (از وینساری‌های سابق که در دیدار روز قبل حاضر نبود) مذاکره کردم. پارک لاله محل قرارمان شد و ظهر زیارتش کردیم برای اولین بار. البته مجی هم بود. کلا دیدار سازنده‌ای بود. علی‌الخصوص بحثا‌های سیاسی که شد!

شب هم که شب میلاد امام زمان بود و با مجتبی در یک اقدام لمپنانه رفتیم خیابان‌گردی و مفت‌خوری :دی


صحنه دوم: آقا روح‌الله بنده را که با مجتبی دید فرمود: «این داداش کوچیکترته؟!». عرض کردیم خیر 6سال فقط بزرگتر می‌باشند ایشان!

صحنه سوم: هم‌اتاقی شماره2 پرسید متولد چندی؟ عرض کردم 70. فرمودند: «نمی‌خوام روحیه‌تو خراب کنم ولی بهت میاد متولد 50 باشی!».

روز چهارم:

با دوستان وینساری مجددا قرار گذاشتیم برای تماشای بازی بسیار حساس و جذاب ایران - ماداگاسکار! در ورزشگاه آزادی زیارتشان نمودیم. بازی مزخرف را هم مشاهده کرده و برگشتیم. ولی بازهم کلا حال داد!


صحنه چهارم: ابوذرنامی که احتمالا مسئول خوابگاه مجی و دوستان بود خفتمان کرد (خفتش دوستانه بود البته)!

- مهمونته مجتبی؟

- نه داداشمه!

- واقعا؟!

- آره تازه کوچیکترم هست!

- (چشم‌های ابوذر مذکور گرد می‌شود در این لحظه)

- فک کردی بابامه نه؟ :))


صحنه پنجم: یکی از دوستان که در عکس بالا حاضر نیست و بنده را درست و حسابی نمی‌شناخت اصرار داشت که باید جلو بنشینم (جلو یعنی صندلی جلوی ماشین سیامک (سیامک یعنی فرد وسطی در عکس بالا که تی‌شرت قرمز دارد (تی‌شرت یعنی شِرتی که به شکل تی باشد!))). دلیلش هم این بود که من از بقیه بزرگترم. در حالی که تقریبا از همه کوچکتر بودم در این جمع صمیمی!


پایان: بعد از بازی ماداگاسکار راه تهرانپارس در پیش گرفته و راهی دیار خود شدم. تصمیم گرفتم به شهر خود روم و شهریار خود باشم. واقعا هم فقط شهریار خودم هستم اینجا! کسی که آدم حساب نمی‌کند این اعجوبه‌ی ناشناخته را!


تشکر: این تَه باید از آن کسی که ایده‌ی اتوبوس واحد و بی‌آر‌تی و کلا این وسائل نقلیه عمومی بزرگ به ذهنش رسید تشکر کنم. کلا خیلی حال داد به من!


زامبی‌نوشت: با روح‌الله که در پارک لاله بودیم یه دخترخانمی را دیدیم که مانتویی بود و با مقنعه‌اش به شکل عجیبی صورتش را هم پوشانده بود! چطور اطراف را می‌دید ما بی‌اطلاعیم. تازه با سرعت هم به سمت ما می‌آمد که ما مجبور شدیم متواری گردیم :دی