من کده

اینجا ملک شخصی من است ...

من کده

اینجا ملک شخصی من است ...

تشریفات

له شدنِ پرسپولیس در مقابلِ سپاهان را به همه‌ی هوادارانِ این تیم تسلیت و  به هوادارانِ آن تیم تبریک عرض می‌کنم.

به مناسبتِ منهدم شدنِ رئال مادرید با مورینیو و رونالدوی منحوس توسطِ بارسای گواردیولا و مسیِ محبوب؛ برای هوادارانِ این تیم زبان درمی‌آورم و برای هوادارانِ آن تیم کف می‌زنم!


تولدِ سعید (ملقب به بالِ سایبرِ وینسار!) هم مبارک.

تولدِ معینِ خودمان هم به گمانم امروز باشد! آن هم مبارک باشد بد نیست.


 

+۱تا۳ تربیت‌بدنی - ۳تا۵ تمرینِ تیمِ فوتبالِ دانشگاه - ۵تا۷ امتحانِ میان‌ترمِ آمار و احتمالاتِ مهندسی!


- یا اونقدر بی‌ادبی که سلام هم نمی‌کنی؛ یا اونقدر پررویی که روزی ۲۰بار مزاحم می‌شی!


مهم: حالِ من که خوبه؛ حالِ شما چطوره؟

شبگیر

دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه آمدم از این شبِ تنگ
دیرگاهی‌ست که در خانه‌ی همسایه‌ی من خوانده خروس
وین شبِ تلخِ عبوس

می فشارد به دلم پایِ درنگ



دیرگاهی‌ست که من در دلِ این شامِ سیاه
پشتِ این پنجره بیدار و خموش
مانده‌ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش
مستِ آن بانگِ دلاویز که می‌آید نرم
محو آن اخترِ شب‌تاب که می‌سوزد گرم

ماتِ این پرده‌ی شبگیر که می‌بازد رنگ 

هوشنگ ابتهاج

همه‌جا پاییز است

دیرگاهیست که روشن نکند دخترِ ماه _

دشتِ تاریکِ مرا.

همه‌جا خاموشی‌ست

وای تاریکی و تنهایی، دردانگیز است.

چه شد آن شورِ بهار؟

چه شد آن گرمیِ عشق؟

همه‌جا پاییز است.

کوه تا کوه به گردِ سرِ من اندوه است.

دشت تا دشت به پیشِ نگهم نومیدی‌ست.

سینه‌ام از غمِ بی‌عشقی و بی‌هم‌نفسی لبریزست.


مهدی سهیلی

حرافیِ مُهلک

اسمِ این دورانِ زندگیمو می‌تونم بذارم دورانِ حرافیِ مُهلک.

تا یه سالِ پیش، و تا حدودی میشه گفت تا ۶-۷ماهِ پیش، اصلا حال نداشتم حرف بزنم! باید ۳-۴نفر از چپ و راست سیخم می‌کردن تا دو کلمه حرف ازم در بیاد. وقتی با رفقا جایی بودم، هر ۱۰دقیقه یه‌بار باید یکی ازم می‌پرسید: «تو چرا ساکتی؟»! در حدی بودم که وقتی با بچه‌های فوتبال یه هفته تو مسابقاتِ رشت هم‌اتاقی بودیم، هر روز یکی در موردِ من یه اظهارِ نظرِ جدید می‌کرد! محسن می‌گفت: «این مغیثه (مغیثه مثلِ پسره و دختره و ...، نه مثل مهدیه و هانیه!) فک کنم یه فیلسوفی چیزی باشه! خیلی متفکر نشون می‌ده!». سلمان میگفت: «به نظرم این یه شخصیتِ خاصِ سیاسی داشته باشه!». یکی دیگه که یادم نیست کی بود: «این پسره بهش میاد از اون نوابغی باشه که کلا حرف نمی‌زنه ولی یهو یه حرفِ مهمی ازش در میاد!». سهراب از این حرف نزدنِ من استدلالِ خودشو کرده بود و یه بار ازم پرسید: «آقا مغیث! شما متاهلی؟!» گفتم: «نه؛ چی شد که یه همچین سوالی پرسیدی؟!». گفت: «آخه یه جوری هستی، حرف نمی‌زنی با هیشکی؛ نامزد چی؟ اونم نداری؟!»!

الان شدم برعکسِ اون چیزی که این همه سال بودم. دیگه اونقدری حرف می‌زنم که باید از این‌طرف و اون‌طرف سیخم کنن تا خاموش بشم! چسبِ دهنم نچسب شده انگار! باید بدم مثل این کفشی که همین اواخر خریدم، جای چسباش یه جفت دکمه‌ی منگنه‌ای بزنن که محکم‌تر بسته بشه! بعضی از دوستان که از این فرصتِ طلایی استفاده‌ی لازم رو کردن و اطلاعاتِ موردِ نیازشون رو کسب کردن از وراجی‌های من. بعضیا ولی شاید فرصت رو هنوز درک نکرده باشن (ولی-شاید-هنوز؛ یه شکلِ بدی پیدا نکرده این جمله؟!). باید مثل ایرانسل آگهی بدم که فقط فلان روزِ دیگه تا پایانِ طرحِ حرافیِ مهلکِ غیاث‌الدین باقیست! آخه ممکنه همین روزا یهو شارژم تموم بشه و برگردم به همون حالت عادیِ خودم؛ که البته خودم همون حالتو بیشتر ترجیح می‌دم.

نمی‌دونم دلیلش دقیقا چیه. شاید یه دلیلش همین وبلاگ‌نویسی باشه. آخه یادمه اون اوایل تو "یک مشت حرفِ مستانه‌" هی خودمو مجبور می‌کردم که یه چیزی بنویسم! الان ولی اگه دو روز هیچی ننویسم منفجر میشم! اونقدر اینجا حرف می‌زنم که حرف زدن تو دنیای واقعی هم عادی‌تر شده برام. شاید هم به خاطرِ افرادی باشه که قبلا نبودن و تو این یه ساله اضافه شدن به زندگیم. اگه اینطوری باشه باید خوشحال باشم؛ چون شاید قبل از این کسی نبود که بتونم باهاش حرف بزنم، ولی حالا همچین آدمایی رو دور و برم دارم. (که تا حدودی رد میشه این نظریه! چون با همونایی که یه سال پیش زیاد حرف نمی‌زدم هم الان هی حرف می‌زنم!)


الان اگه ته‌مونده‌ی همون شخصیتِ مظلومِ گوشه‌نشینِ درویشِ سابقم اجازه بده، تا صبح می‌نویسم! ولی اجازه نمی‌ده دیگه ...

همچنان صاف

اولا که عیدِ غدیر مبارکِ صاحبش.

ثانیا گزارشِ ۱۰روزه‌ی هواشناسی میگه که تو ۱۰روزِ آینده ۷روزِ کاملا آفتابی و فقط ۳روزِ (کمی تا قسمتی) ابری داریم! دیگه دارم شک می‌کنم به اینکه تو آذرماهِ یک شهرِ شمالی زندگی می‌کنم!

ثالثا امروز سالروزِ تولدِ ژنرال پینوشه هم هست که ربطی به من نداره. این هم مبارکِ همه‌ی دوستدارانِ این شخصیت.


--> اصولا بالای ۹۰درصدِ افرادی که در موردِ تفکراتِ سیاسیِ بنده نظر میدن اشتباه می‌کنن. شاید دلیلش اینه که دارن در موردِ چیزی که وجود نداره اظهارِ نظر می‌کنن!


* در حالِ مطالعه‌ی سیمایِ زنی در میانِ جمعِ هاینریش بُل تو سالن PC بودم که کشف کردم که لغتِ رفوزه رو از روی Refuse برگردان کردن. کلی شادمان شدم از این کشفِ بزرگ!

ما کجا ایستاده‌ایم؟

واقعا کارِ ما به کجا رسیده که کیهان، به عنوانِ یک روزنامه‌ی رسمیِ کشور، باید مطلبی در موردِ گزارشِ فلان سلطنت‌طلب از نحوه‌ی گل‌پوچ بازی‌کردن‌ِ مهدی کروبی در داخل‌ِ زندانِ شاه بنویسد؟

کیهان‌نوشت


به کجا رسیده‌ایم که ستون‌های مختلفِ کیهان و وطنِ امروز، باید محلِ هجویاتِ جنابِ آقایِ حسین قدیانی -رئیسِ سازمان بسیج دانشجویی کشور- باشد؟

کاری به مطالبی که این برادرِ بزرگوار روی وبلاگِ شخصیِ خود منتشر می‌کنند ندارم، که آن‌جا قطعه‌ی خودشان است، اما آیا واقعا روزنامه‌های رسمیِ کشور جای این ادبیاتِ سخیف و تمسخرآمیز است؟!

وطنِ امروز‌نوشت

http://www.vatanemrooz.ir/1389/4/30/VatanEmrooz/467/Page/1/VatanEmrooz_467_1_41864_NewsCut.jpg

کیهان‌نوشت

خیام

استاد حکیمی می‌فرماید:

این شعرهایی که به حکیم عمرِ خیام نسبت می‌دهند اصلا مالِ این بنده خدا نیست! خیام در مجموع فقط 14 رباعی در کتبِ معتبر دارد. هیچ دفترِ شعری هم از ایشان به جا نمانده. این اشعارِ پوچ‌گرایانه و نیهیلیستی را به این بیچاره چسبانده‌اند! خیام شاگردِ ابن‌سینا بوده و پیروِ فلسفه‌ی او، فلسفه‌ی الهیِ ابن‌سینا کجا و این مزخرفات کجا؟! «گویند بهشت با حور خوش است، من گویم که آبِ انگور خوش است»! این چرت و پرت‌ها کجا و حکیم عمرِ خیامِ نیشابوری کجا؟

بعضی هم گفته‌اند که دو خیام در تاریخ بوده‌اند. یکی علیِ خیامِ نیشابوری بوده که شعر می‌سرود، و دیگری همین حکیم عمر بن‌ابراهیمِ خیامیِ نیشابوریِ خودمان. شاید این دو شخص در تاریخ با هم اشتباه گرفته شده‌اند و اشعارِ آن علی، به حسابِ این عُمَر نوشته شده!


آقای صادق هدایت هم یک اشاره‌ای دارد:

هر کس می‌خوارگی کرده‌است و رباعی‌ای گفته‌است از ترس تکفیر آن را به خیام نسبت داده‌است!


البته هدایت کلا با اینکه اینگونه اشعار به خیام تعلق دارند موافق است، اما فقط تعدادی از آن‌ها را جعلی و سروده‌ی دیگران می‌داند.

عشق است دکتر!

جهان‌نیوز:

رئیس جمهور با تاکید بر اینکه سن ازدواج در کشور بالاتر از حد انتظار است، گفت: باید سن ازدواج را برای پسران به حدود 20 سال و سن ازدواج برای دختران به حدود ۱۶ الی ۱۷ برسانیم.


غیاث‌الدین:

در بومی‌سازیِ دانشگاه که هماهنگ با سیاست‌های دولت بودیم و کار را از خودمان شروع کردیم. در این مورد باید ببینیم که به کجا می‌رسیم!


+ دخترِ ۱۶-۱۷ ساله حالا از کجا پیدا کنیم؟!

...

وقتی تو ۸روز ۴بار نمازِ صبحِ آدم قضا بشه، معلومه که یه جایِ کارش می‌لنگه



واقعا حفظ کردنِ آدرسِ وبلاگِ من اینقدر سخته که هر دفعه برای وارد شدن بهش مجبورین از جستجوی کلمه‌ی «من‌کده» تو http://search.conduit.com لینکش رو پیدا کنین؟! شما که حفظیاتتون باید خوب باشه!

ای فصلِ بی‌بارانِ ما ...

دیگه حسابِ روزهای پیاپیِ آفتابی از دستم در رفته. گمونم آخرین بار بیشتر از دو هفته‌ی پیش بود که یه بارونی اومد. احتمالا سه‌شنبه‌ بود که تربیت‌بدنی و هم تمرینِ فوتبال داشتیم که هیچ‌کدوم رو نرفته بودم. با این حساب میشه ۱۶روز پیش. طبق پیش‌بینیِ www.weather.com تا تهِ هفته‌ی بعد هم هوا کاملا صافه! یعنی دریغ از یه «کمی تا قسمتی ابری»! تازه بعد از اون می‌رسیم به ۲۷نوامبر که یه روزِ نیمه‌ابریه و بعدش هم که هنوز پیش‌بینی نشده. فک کنم الآن باید ۲۷آبان باشه. نمی‌دونم خدا حواسش نیست، یا دکه‌ی سر کوچه‌شون تقویمِ مورددار بهش انداخته که اینطوری شده! انتظارِ سالِ بارونی داشتیم خیرِ سرمون، حالا همون وقتی که همیشه بارون میومد هم دیگه خبری نیست!