من کده

اینجا ملک شخصی من است ...

من کده

اینجا ملک شخصی من است ...

عید قربان هم مبارک

سرما خورده‌ایم و کُلداستاپمان هم تمام گشته. منتظریم یک نفر زحمتِ قرص خریدن بکشد برایمان.


دیروز ۲۰متر کابل شبکه خریدیم و یک عدد ماوسِ وایرلس. باز هم البته با کمکِ مالیِ خواهرِ گرامی! مانده‌ایم اگر همین استطاعت مادی را نداشتند؛ به چه دردِ ما می‌خوردند ایشان!


حدود ۱۰-۱۲روزی احتمالا دوستانِ دانشگاهی را نخواهیم دید؛ غیر از هادی که خواهد ماند و در همان سایتِ کذایی بعضا همنشین خواهیم بود. و البته شاید محمدامین که قرار بود این هفته‌ را بماند و تنهایی در تمامِ کلاس‌ها حاضر شود تا نمونه‌ی کاملِ یک مردِ همیشه در صحنه را به نمایش بگذارد. بقیه آقایان -منهای اخوان که گرگانی می‌باشد- تشریف خواهند برد شهرهای خودشان. 

خودِ بنده هم به عنوانِ یک دانشجوی پرتلاش در سایت حاضر خواهم بود.

به جای این دوستانِ حاضر، دوستانِ سابقِ دورانِ دبیرستان را زیارت خواهیم نمود تا تجدیدِ میثاق بنماییم با این عزیزان.

:friends:


دیروز آقای کابل‌فروش پرسید: «مالِ اینجا نیستی؛ نه؟!». عرض کردیم که: «اتفاقا گرگانی می‌باشیم. چطور؟ به ما نمی‌آید؟!». فرمودند: «لهجه داری آخه!».

:fool:

یک نفر را هم آنجا با یک دوستِ قدیمی اشتباه گرفتیم که موجبِ سرِ کار رفتنِ ایشان و ضایع شدنِ خودمان شد!

:whistle2:

بیگانه

یواش یواش دارم برمی‌گردم به همون مدلِ بیگانه‌ی آلبرکامو. تیریپ «برایم توفیری نمی‌کند»! مثلا زیاد مهم نیست که ساسان -همکلاسیِ ۵سالِ دورانِ ابتداییم- همین ۲-۳ روز پیش تصادف کرد و مُرد! یا مثلا مهم نیست که همین الان که اینجا نشستم؛ هیچی فیزیک۲ نخوندم و حدود ۷ ساعت دیگه میان‌ترم دارم!

+ الان نیاز دارم به جمله‌ی مهتابی! ولی حیف که حیا اجازه نمیده!

+ دیگه جدی‌جدی فک کنم نیاز به یه روان‌شناس دارم. البته اگه دیگه روانی واسم مونده باشه


ساعت‌های بی‌کلاسیم رو به مهندس دادم تا از این به بعد یه زمان‌های مشخصی تو سایت کامپیوتر باشم. مثلا شده کارِ دانشجویی! البته با اون همه فعالیتی که من اونجا دارم همون بیکاریِ دانشجویی بهتره!

رهنامه

تو راهِ رفتن بودیم و اتوبوس. مثل همیشه‌ درست و حسابی نمی تونستم تو اتوبوس بخوابم. یکمی می‌خوابیدم و بیدار می‌شدم دوباره. ساعت ۴:۳۵ طرفای ساری بودیم و یهو بیدار شدم و حسِ نوشتن پیدا کردم!

دوست داشتم از نوشته‌هام عکس بگیرم و اینجا بذارم که مجبور بشین خطِ خودمو بخونین! مخصوصا که لرزش‌های خط حسِ اتوبوسی بودنشو بیشتر منتقل می‌کرد، ولی متاسفانه دوربینِ معین دستِ کسی امانت بود و نشد. ولی خب سعی کردم یه جوری بنویسم که خاصتر بشه. مثلا خط‌خوردگی‌ها رو هم نوشتم! اونجاها که یه خط فاصله گذاشتم یعنی رفتم صفحه‌ی بعد. کلا چهارصفحه‌ی دفترچه‌ مذکور شد.

تنها تغییری هم که دادم اضافه کردن کسره‌ها بود که یکمی خوندن رو راحتتر کنه. وگرنه سعی کردم یه نقطه هم اضافه و کم نکنم



یه ملتی خوابیدن اینجا!

اینجاست که حال میده یهو وَق بزنی:

                  «تویی بال و پرِ من،

                              رفیقِ سفرِ من

                                              ......  »

    با تکیه‌ی فراوان روی تو. تویی که دوهزار سال با عزیزِ رفته از یاد فاصله داری. با عزیزش که نه، با همون رفته از یادش.

فلاکتِ عظیمی عظیمیه اینکه اخوان رابع بیداره و داره با سید فک میزنه و هر چند دقیقه یه بار میاد اینجا که تخمه برداره! اونوقت من هر هی مجبورم این تولدی دیگرِ فروغ رو باز کنم که مثلاً دارم اینو می‌خونم! نمی‌دونم چرا نمی‌پرسه خودکار واسه چی دستته .....


    وَه! چه مسجدِ خفنی دارن می‌زنن بغلِ اداره کلِ پستِ مازندران! عینِ مسجد‌النبی بود اگه اشتباه نکنم.

    از اونجایی که الان احتمالا تو ساری هستیم، و اینکه فروغِ خانم رحمتی زیر دستتمه، حیفه که نگم خدا رحمت کنه پدرِ خانم‌رحمتی رو. حتماً آدمِ رحیمی بوده.

       او با شکستِ من، قانو

                  قانونِ صادقانه‌ی قدرت را

                                     تایید می‌کند.

 اینو همینجوری نپروندم. میلاد اخوان رابع اومد و فروغ به دادم رسید!

 می‌گفتم که پدرِ خانم‌رحمتی حتماً رحیم بوده. اینو از لا۱غر بودن دخترش هم شاید بشه فهمید. شاید حتی از قدبلند بودنش!*


وقتی گفتم فروغِ خانم‌رحمتی منظورم کتابش نبود، کتاب مالِ خودمه، اونو گفتم چون فک کردم فروغ موضوعِ کنفرانسِ ادبیِ خانم رحمتی بوده. مثلاً الان رهی مال منه! یا نیما مالِ خانجانیه! اما تو اصلِ قضیه اشتباه کردم. فروغ مالِ خانم‌علیزاده بود اصلاً!

      «بزرگ بود

              و از اهالیِ امروز بو.... »

اولِ کنفرانسِ خانم‌علیزاده بود.

کنفرانسِ خانم رحمتی رو یادم نمیاد، نشستن و حرف زدنش فک کنم یادمه -اگه توهم نباشه- ولی موضوعش نه.

- الان یه جرقه زد! شریعتی نبود؟!

و همچنان این اتوبوس صداهای نامربوط می‌دهد!

تا حالا گرمم بود، حالا سردم شده، تازه گلاب هم به رویتان ... ! آقا وایسا دیگه!


اینجا۲ مهتاب باید باشد تا بگوید : «هه هه»!

       یا خانم دکتری که یک «:دی» آخرِ جمله بگذارد،

       یا شما باشید و مستقیم به چهره‌ی آدم نگاه کنید و لبخند بزنید و ما به سلامتِ عقلِ خود شک کنیم!

و قطره‌ای اشک لحظاتی پیش از چشمِ چپ جاری شد، به خاطرِ حسـ حساسیتِ فصلی، یا سرما، یا گرما یا روشنایی یا تاریکی یا هر کوفتِ دیگر!

ما در بابل هستیم. اینجا قرار است اگه بابلی را افعی به دوش دیدیم، افعی را ول نموده و بابلی را بکشیم!

- خانم! وکیلم بنده؟!

- من خودم حقوق خوندم و یه پا وکیلم. شما برو روضه‌تو بخون!



۱: تو صفحه‌ی مربوطه فقط لا نوشته شده. بخش دومِ کلمه -غر- از صفحه خارج شده و رفته تو صفحه‌ای که از سمتِ چپ جلوتر از صفحه‌ی اصلی بوده!

۲: اینجا یعنی همونجایی که ستاره زده بود! مال دو صفحه قبل بود که اینجا توضیحش رو نوشتم.


آمده‌ام!

اومدم فقط که رسیدنم رو اعلام کنم که نصفه شبی شاد بشین! همین یه ساعت پیش رسیدم. به محض رسیدن هم یه مسیری رو این وقت شب پیاده اومدم تا ثابت کنم شهرمون امنه هنور!

چند ساعت چرخیدن تو نمایشگاه که گزارش خاصی نداشت؛ ولی یه دو سه صفحه تو راه رفت سیاه کردم که حتما اینجا میذارمش

به سوی الکامپ

امشب تشریفمان را می‌بریم تهران. خانم‌های همکلاسی را دیشب بردند و امروز برگرداندند و ما را امشب می‌برند تا فردا! که مبادا اختلاط حاصل بشود در این بازدید از نمایشگاه! انگار ما کلا همدیگر را نمی‌بینیم و تنها احتمالِ اختلاطمان همین نمایشگاه بوده!

:fool:

من شاید با بچه‌ها برنگردم. از همین الان مُجی دعوت کرده که اگر ماندم خوابگاهشان را مزین کنم و سعید خواسته که با حضورِ مبارکم منزلشان را نورانی بفرمایم!

:declare:

+ همچنان ارادتمان را به این شکلک اعلام می‌داریم: :dash1:


+ به قولِ یارو: تا اطلاعِ ثانوی؛ عاشقی تعطیله دیگه! :music2:


سوال: آیا اِلِکامپ در واقع اَلکامپ نبوده و مخففِ واژه‌ی عربیِ اَلکامپیوتر (الکمبیوتر)؟:laugh2:


گل‌نوشت: حاج‌خانم گلِ مارا بردند ولایت و نزدیکِ کارگاهِ پرورشِ قارچشان کاشتند! حالمان گرفته شد از این اقدام

:sad:

روزِ ازدواج مبارک!

- کاظمی نژاد -قهرمان فوق سنگین وزنه‌برداری المپیک نوجوانان در سنگاپور- مدال طلای خود را به حرم مقدس امام رضا (ع) هدیه کرد.

- صمد نیکخواه بهرامی مدال‌های طلای جهانی خود را به موزه تاریخ و مدال آستان قدس رضوی اهدا کرد.

- بهداد سلیمی قهرمان وزنه‌برداری جهان و قوی‌ترین مرد دنیا و ورزشکاران احسان اباذری، سیامک صالح فرج‌زاده و فاطمه دیباج که عضو جمعیت هلال‌احمر نیز هستند مدال‌های خود را تقدیم رئیس‌جمهور کردند.

- احمد پایدار قهرمان پرورش اندام آسیا و نایب قهرمان جهان به مناسبت گرامیداشت یوم الله ‪۱۳‬آبان مدال جهانی خود را به خانواده شهدا اهدا کرد.


+ برنده‌ی شماره یکِ مسابقه‌ی وبلاگِ ما هم شاخه گلِ خود را به حاج خانمِ ما اهدا فرمودند!

ما هم رفتیم و جایزه را تقدیمِ حاج خانم نمودیم که ایشان بیشتر از اینکه جویای مناسبت و مسائلی مثل این شوند، به این فکر رفتند که «به نظرت اینو میتونم باغچه بکارم؟!»!

خیال می‌کردم بیشتر از این حرف ها غافلگیر و خوشحال بشوند ایشان!

++ رزِ سفید هم نداشتند؛ مجبور شدیم همان قرمزش را بخریم


این کابلِ شبکه‌ی ما خون به دلمان کرده‌اند.

تصمیم گرفته‌ایم که از نمایشگاهِ اِلِکامپ یک عدد کارتِ شبکه‌ی وایرلس بخریم و خودمان را از هرگونه سیم و کابلی خلاص کنیم.

- چهارشنبه شب احتمالا عازم تهران خواهیم بود به همراهِ آقایانِ همکلاسی. شاید یکی دو روزی را هم مهمانِ پسرعمه‌ی سازگارنشین* باشیم.



طی یک کودتای خزنده در حالِ به دست گرفتنِ کنترلِ کاملِ کارگاهِ کامپیوترِ دانشگاه می‌باشیم! حیف که رویمان نمی شود گیر بدهیم که مسئولیتش را به عنوانِ کارِ دانشجویی به ما واگذار کنند. فعلا در راه رضای خدا کار می‌کنیم تا آخرش یا مسئولین از رو بروند، یا خودمان!


ملامت‌نوشت: خاک بر سرِ تویی که به کار در کارگاهِ کامپیوترِ دانشگاه و نشستن روی نیمکتِ تیمِ فوتبالش راضی هستی. آرزوی بزرگتر نداشتی؟!


پ.ن: تیترمان هیچ ربطی به متن نداشت! شما می‌توانید خودتان ارتباط برقرار کنید. مثلا حتی می‌توانید گل دادنمان به حاج‌خانم را به روزِ ازدواج مربوط کنید!

یادآوری‌نوشت: حاج‌خانمِ ما مادرمان می‌باشند. هرکس غیر از این فکر کند فکرِ خودش خراب است!

* پسرعمه ی سازگارنشین = پسرعمه ای که در شرکتِ سازگار ارقام کار می کنند.

جی‌جی

- مُجی داره حاضر می‌شه که راه بیوفته برگرده بره تهران. دیگه هِی واسه ما کلاس می‌ذاره که شده دانشجوی دانشگاه تهران!

- آجی مثل همیشه اینجا افتاده و داره واسه خودش کانال تلویزیون عوض می‌کنه. خودشم می‌دونه آخرش می‌رسه به بی‌بی‌سی! من موندم این آدم کِی می‌خواد به دردِ من بخوره که من مجبور نشم از دیگران کمک بخوام ...

- حاجی رفته ولایت. احتمالا آخرِ شب برمی‌گرده.



پ.ن: ببینین بی‌حرفی چی به سرِ آدم میاره! افتادیم به جی‌جی کردن!

درسنامه

شنبه|۸-۱۰|زبان تخصصی|دکتر ۱۰۰۰(!):

نقش استادِ گرامی که سال‌هایی مقیم ینگه دنیا بوده کلا این می‌باشد که پشت میز نشسته و هر از چندگاهی به تلفظ‌های درست یا غلطِ دوستان گیر بدهند. تمرینات و ترجمه‌ها هم که توسط دوستان -و بعضا حل‌المسائل- حل می‌شوند. استاد به سید خیلی علاقه دارند. سید هم متقابلا به ایشان!


شنبه|۱۰-۱۲|برنامه‌نویسی به زبان ماشین (اسمبلی)|همان دکتر ۱۰۰۰:

استادِ گرامی که رشته‌ی تحصیلی‌شان الکترونیک است در عمرشان نرم‌افزارِ اسمبلر را ندیده‌اند و برنامه‌ی به زبانِ اسمبلی را فقط در جزوه‌هایشان دیده‌اند! اطلاعاتشان نیز فقط همان جزوه‌هایی می‌باشد که احتمالا ار سایت‌های مختلف دانلود نموده‌اند! منبعی هم که معرفی کرده بودند مربوط به یک درس دیگر می‌شد که به همین دلیل تا ۴-۵ جلسه هر کدام از دوستان کتابی را به ایشان معرفی می‌کردند و این عالیجناب نیز همان کتاب را به عنوانِ منبع درس اعلام می‌کردند! کلا سوال اگر داشته باشیم بهتر است برویم در اینترنت سرچ کنیم تا از استاد بپرسیم!


یکشنبه|۱۰-۱۲|ساختمان داده|مهندس یعقوبی:

استاد پشت لپ‌تاپشان می‌نشینند و با استفاده از ویدئو‌پرژکتور درسشان را منتقل می‌کنند. یک مطلبی را درس می‌دهند و با هر مثال بالای نیم ساعت از وقت کلاس را هدر می‌دهند که در این وقت فقط ۲-۳ نفر از دوستان مشارکت می‌کنند. بقیه با هم دردِ دل می‌کنند یا نقاشی می‌کشند یا رمان می‌خوانند یا خاطره می‌نویسند یا کارهای مفید دیگر می‌کنند. استاد هر از چند گاهی هم نگاهشان را به طرز مشکوکی به چشمانِ اینجانب می‌دوزند و تلخند می‌زنند! احتمالا باید خدا به دادم برسد در پایانِ ترم!


یکشنه|۱۳-۱۵|فیزیک۲|دکتر م.موحدی:

این استادِ بزرگ دکترایشان را از سوئد گرفته‌اند. اصولا از هر فرمولشان می‌توانید ۴-۵ غلطِ علمی و غیرِ علمی پیدا کنید. آزاد هم هستید که آشکارا بخندید به اشتباهاتِ استاد. ظاهرا خودشان هم به خودشان می‌خندند! احتمالا این ترم هم داستان خواهیم داشت با ایشان؛ همچنان که ترمِ ۱ کل‌کل می‌نمودیم و سرانجام درسشان را افتادیم! این ترم که عکس تابلوی شهید م.موحدی را در وبلاگ کلاس گذاشتیم و ایشان دیدند و معلوم نیست که چه سرنوشتی در انتظارِ نمره‌ی پایانیِ ما باشد! این جلسه که یک سوالی حل نمودیم و استاد ابراز تعجب نمودند از اینکه غیاث‌الدین آن سوال را به این زیبایی حل کرد و توضیح داد! (البته بماند که بنده نیز حل را از حل‌المسائل کپی زده بودم! :دی)



دوشنبه|۱۵-۱۷|اندیشه۲|حاج‌آقا جلال:

چنان قوی استدلال می‌کنند که شخصا امیدی برای به چالش کشیدن ایشان ندارم! مثلا امروز به طور ضمنی نظریه‌ی خلق‌الساعه را تایید کردند. در توضیحِ محالِ عادی بودنِ معجزاتِ پیامبران مثال زدند که اگر یک عصایی را یک جایی بگذاریم ممکن است بعد از ۵۰۰ سال تبدیل به مار شود(!)؛ اما حضرتِ موسی به اذن خدا این فاصله زمانی را برداشتند. نتیجه می‌گیریم که برای تولیدِ یک مار نیازی به تولیدِ مثل نیست. مار خود‌به‌بخود از چوب به وجود می‌آید. همان‌گونه که مگس از گوشت به وجود می‌آید!


سه‌شنبه|۸-۱۲|معادلات دیفرانسیل|دکتر uproad:

همچنان که از نامِ خانوادگیِ استاد مشخص است؛‌ ایشان همشهریِ ما هستند. در طولِ کلاس n بار نامِ اینجانب را صدا می‌زنند و با سر تکان دادنِ من شاد می‌شوند! درسشان که همان مزخرفاتِ خودمان است که ترمِ پیش اصولا می‌پیچاندیمش و نهایتا میان‌ترم و ترم را سفید دادیم! اما این همشهری جالب‌تر درس می‌دهند و نگرانی چندان بالایی نیست برای پاس شدنش. (اصلا دلمان را به بند پ خوش نکردیم ها! فکر بد نکنید!)


سه‌شنبه|۱۳-۱۵|تربیت‌بدنی۱|دکتر خورند:

استاد در این کلاس اصولا کلهم اجمعینِ انرژیِ ما را می‌خورند! مثل اسب می‌دویم و جان می‌کنیم! البته بسیار مفید است برای سلامتی. علی‌الخصوص که نیم‌ساعت پیشش ناهار میل نموده باشیم و به حدود گلاب پاشیدن به روی دوستان برسیم!


سه‌شنبه|۱۷-۱۹|آمار|استاد امیر‌حافظ:

ظاهرا تنها استادی که به درسشان مسلط هستند. کلا حال می‌کنیم سرِ کلاسشان. مخصوصا که هفته‌ی پیش شیرینیِ نامزدیِ الهه را خوردیم. ان‌شاء‌الله که خوشبخت بشوند ایشان به همراهِ همه‌ی دوستان دیگر!

علی

فقط ۵ دقیقه دیدنِ علی نقوی کافیه برای شادیِ روحِ من! حتی اگه خودم باهاش قرار گذاشته باشم و سرِ قرار بشینیم و هیچ حرفی نزنیم و من فقط نگاهش کنم؛ اونم به من بگه دیوونه‌ای که این کارا رو می‌کنی؛ دیگه چه برسه به اینکه خودش از تهران اومده باشه و یه‌بارکی زنگ بزنه و قرار بذاره و ۲۵ دقیقه با هم بشینیم و قدم بزنیم و حرف بزنیم! 



ظاهرنوشت: تو خونه گیر دادن و میگن دوباره داری لاغر میشی و بداستیل؛ مثل اون قدیما که «اون پسر کوچیک لاغره» بودی! ولی عوضش دلِ خودمو بُردم با این تیریپِ اسپرتِ جدیدم! از حالت پیرمردی در اومدم اساسی!

پ.ن: این سیامک نمیدونم چی شده که سایت ویرایشگرانِ نسل آریا منهدم گشته! سایت و کاربران و دوستانِ عزیز که به جهنم؛ این شکلک‌های ما اکثرا روی سرورش بودند که حالا گند زده شده به بعضی نوشته‌های مصورمان!

Silent Mode

بین رکعت ۲ و ۴ شک می‌کنه ... خدا رو شرمنده کرده با اینهمه حضور قلب!


انگار دانشگاه رو با ورزشگاه اشتباه گرفته؛ هر روزِ خدا یه ساک میندازه رو دوشش و تو محوطه اینطرف و اونطرف میره! فقط مونده بود وقاحت رو به این حد برسونه که با همون ساک بیاد سرِ کلاس که ... بالاخره به این درجه هم نائل شد!



من‌نوشت: فعلا خودمان را در بعضی موارد در حالت سکوت قرار داده‌ایم. اگر در حالِ ویبره رفتن رویتمان نمودید؛ بدانید حرف داشته‌ایم!

پ.ن: علتِ استفاده‌ کردنمان از ضمیر جمع را هم که آشکارجان پیدا نمودند. ما فکر می‌نمودیم خیلی بی‌شخصیت تشریف داریم؛ لیکن دکتر آشکار تشخیص داده‌اند که ما نه یکی؛ بلکه چندین شخصیت داریم! این استفاده از ضمیر متکلم مع‌الغیر هم مربوط به لحظاتی می‌باشد که شخصیت‌های مختلفمان یک جا جمع می‌شوند.


اندکی‌بعدنوشت: اینجانب در همین مکان مقدس علاقه‌ی خود را به واژه‌ی «یِه‌بارَکی» نیز اعلام می‌کنم. بسی کلمه‌ی جذابی تشریف دارند ایشان!