همینطوری خوش و خرم نشستیم سر جامون یهو میبینیم رعد و برق میزنه و بارون میگیره در حد بارانهای موسمی شبه جزیرهی هند! نیم ساعت میباره بعد یهو قطع میشه هوا صاف میشه! شهر داریم واسه خودمونا!
+ الان صدای آسمون قلنبه اومد احتمالا بعضیا لرزیدند :دی
فردریشمونم دست از پا خطا نمیکنه غیرتیبازی در بیاریم یکمی ازمون حساب ببره! والا!
+ حالا ما یه حرفی زدیم، پررو نشه لطفا! دست از پا خطا کنه چشاشو در میاریم :دی
حتی یه جنگم نمیشه که داوطلبانه بریم جبهه که سه ماه آموزشی سربازیمون بخشیده بشه
از این فلاکت در بیایم! والا!
- ببین با همین گوشی میزنم تو دهنتها! (گفتگوی پرمهر مادری نسبتا ژیگول با کودک خردسال!)
- من در خدمتتون هستم (یک خط در میانِ حرفزدنهای دکتر نعیمی!)
- چرا عینک میزنی؟
- عینک نزنم؟
- نُچ!!! (همراه با بالا بردن سر به نشانهی سر!) (شکلک مورد نظر موجود نبود!)
- حالا خوبه؟ (بعد از برداشتن عینک با یک ژست آرتیستی!)
- آره خوب شد 
(گفت و گوی من با دختری که دست تکان میدهد!)
*علی را پس از این الحسینی خواهیم خواند.
بغضنوشت: گریه کردن که یاد نگرفتیم آخرش، این بغض میفشارد گلویمان را گاهبهگاه! شدهایم مثل کودکان نسبتا خری که احمقانه گریه میکنند و هرچه بپرسی که چه کاری باید برایت انجام دهم جوابت نمیدهند و خرانه به گریه ادامه میدهند! آخرش باید بگویی که: «اونقدر گریه کن که چشات درآد! کرهخر!»!
به خدمت شما که عرض شود، یکی از معضلات همیشگی من مشکل نام بردن از دوستان مختلف میباشد. هرچند وقت یک بار هوس مینمایم که بعضی اسامی با عوض بنمایم.
مثلا الان دوست دارم که خانم ف را فردریش یا بعضا زیزو خطاب کنم! یا مثلا بنویسم که "ملیجک هرروز بدتر از دیروز به من مینگرد! اندکاندک ترس بر من مستولی میشود از این نگاههای خشمناک!".
در انتخابات انجمن علمی هم شرکت نکردم که بیش از این مسخره نکنیم خودمان را! انشاءالله اعضای آینده فعالتر باشند. بین خودمان هم بماند که ممکن بود اگر قصد شرکت داشته باشم هم رد صلاحیتم کنند به دلایل مشخص!
اوضاع درس خوب نیست. اوضاع زندگی، ای! بدک نیست! البته من غرغر میکنم و فردریش مذکور تحمل میکند و علی دعوت میکند به شکرگزاری! البته علی فوق (که هنوز اسم مناسبی یافت نکردیم برای متمایز نمودنش از علیهای متعدد دیگر) به شکر دعوتم میکند تا من خفه شوم و خودش درد دل آغاز کند!
خب سر ناهار چایی نوش جان نمودیم و اندکی راه گلویمان باز شد!
خدمت شما که عرض شود، برای اولین بار در طول زندگی پرافتخارم می باشد که احساس می کنم احتیاج به برنامه دارم! به این دلیل که امروز 4چهارشنبه می باشد؛ در اسرع وقت این کارها را باید انجام بدهم: ریاضی مهندسی بخوانم (جهت میان ترم شنبه)، محاسبات عددی بخوانم (جهت میان ترم دوشنبه)، گزارش کار آزمایشگاه فیزیک بنویسم (جهت ارائه به استاد، یکشنبه)، نشریه ی انجمن علمی دوستان برقی را طراحی و صفحه آرایی کنم (زمان شروع کار احتمالا از فرداشب و فرصت تحویل تا شنبه!)، سه سوال ساختمان داده که آصف داده بود را حل نموده و جوابش را بفرستم (تا یکشنبه آینده)، یک تحقیق در یک موضوع قرآنی پیدا نموده و اندکی هم مطالعه کنم (جهت ارائه به استاد در سه شنبه). ضمنا سعید فرهادیان هم ما را کشت با این آپشن فایل لیگ قهرمانان آسیا برای PES2011!
و اینکه امیدوارم همچنان همه چیز خوب باشد، بدون هیچ ناراحتی و دلخوری ...
همه سوزم،همه دردم،به خدا به خدا به خدا
تو ندانی که چه کردی به من و دل من به خدا
چه غمت از من بی دل تو کجا من خسته کجا
1. درس دانشگاه را به اتمام برسانم ==» درصد پیشرفت: 45%
2. دستم را از جیب بابا بیرون بیاورم ==» درصد پیشرفت: 25%
3. در یک اداره یا سازمان دولتی استخدام رسمی شوم (اختیاری) ==» درصد پیشرفت: 0%
4. معین و مجتبی را روانهی خانهی بخت کنم* ==» درصد پیشرفت: 0%
5. یک منزل جدا داشته باشم* ==» درصد پیشرفت: 65%
6. دورهی آموزشی خدمت مقدس سربازی را به اتمام برسانم ==» درصد پیشرفت: 0%
7. برای هیچکس متاسف نباشم ==» درصد پیشرفت: 70%
8. تاریخ تولد شناسنامهام را حداقل یکی دو سال عقب بکشم (اختیاری) ==» درصد پیشرفت: 0%
9. یکی از این ماشینهایی که روی تابلوی مغازه است و یک عدد لپتاپ صفحه لمسی و یک بلیط سفر به دور دنیا تهیه کنم ==» درصد پیشرفت: 2%
10. یک بامبو بخرم و بزرگ کنم ==» درصد پیشرفت: 95%
11. همچنان فوتبال بازی نکنم ==» درصد پیشرفت: 90%
12. روی دست آیدین بزنم یا مختار بدون ریش بشوم ==» درصد پیشرفت: 57.25%
همین الان نزدیک به 6 خط تایپ کردم ولی پاک کردم و این جمله را دارم مینویسم جایش، به همین سادگی!
عقاید یک دلقک تمام شد. این آقای هاینریش بل زنده است آیا؟! اگر زنده میباشند و کسی راه ارتباطی با ایشان میشناسد لطفا معرفی نماید. من حوصله سرچ کردن در گوگولی ندارم. یک طوری باید از آقای بل انتقاد کنم، باید عرض کنم خدمت مبارکش که لطفا یک اندکی مودبانهتر بنویس که ما رویمان بشود کتابهایت را به خانم ف بدهیم تا بخواند.
ولی کلا خوشمان آمد از آثار این آقا. یک جلد دیگر از کتابهایش را نیز همین هفته پیش پیدا کردم. الان در قفسه کتابهایم موجود میباشد اما یادم نیست که اسمش چه بود. ضمنا ارمیای رضا امیرخانی را هم به زودی خواهم خواند. خیر سرم قرار بود بعد از این کتاب اخیر که تمام شد، رمانخوانی را ترک نموده و اندکی فیلسوفمابانه شریعتی و مطهری و از این دست کتب بخوانم ولی خب دیگر، ما لیاقتمان همین کتاب قصه خواندن بیشتر نیست احتمالا :دی
اگر متهمم نکنند به خودبیمارانگاری یا خودبیمارپنداری هیپوکندریا یا هرکدام از این اسامی -که اگر متهم هم بکنند در نظر من تغییری ایجاد نخواد شد- اعتراف خواهم کرد به مرض اختلال دوقطبی. داشتم در مورد مالیخولیای هانس شنیر تحقیقات میکردم که به این قضیه پی بردم! علائمش خلق بالا (شیدایی -من همان سرخوشی را نام مناسبتری میدانم برایش) و خلق پایین (افسردگی) میباشند. باید از همان خانم ف بپرسم که آیا داماد گرامیشان غیاثالدین را مبتلا به Bipolar disorder تشخیص نداده بود بعد از دقایق اندکی تلفنی صحبت کردن؟