اینکه چرا هیچی نمینویسم رو الان خودمم درست نمیدونم! نمیدونم چی بگم اصلا. فقط اینکه فعلا گرفتار امتحانات و مسائل مزخرف کاری و بدبختیای خاص خودم و البته معدود خوشبختیام میباشم!
فعلا!
آخرش نفهمیدیم چرا حاج خانم و دایی ها و خاله ها بابابزرگ را داداش صدا می کنند! شاید چون خیلی صمیمی بودند، ولی .... صمیمی بودند، ولی نه به اندازه ای غیر عادی که ارتباط پدر و فرزندی با خواهر و برادری عوض بشود!
می گفتند که بابابزرگ جوان که بوده با یک عدد خرس کشتی گرفته! راست بود یا افسانه را من اطلاعی ندارم. شاید یک خرسی دیده بود و فرار کرده بود و بعدا این داستان ها را ساختند برایش!
ننه جان که با بابابزرگ دعوایش می شد می گفت تو که سند ازدواج و از این چیزها از من نداری. ول می کنم می روم تو هم هیچ ادعایی نمی توانی بکنی!
بابابزرگ قد بلندی داشت. جوانی هایش را که ندیدیم اما از پیری اش به نظر می رسد که در جوانی خوش تیپ بوده! احتمالا دایی نصرت که خیلی قدش بلند است و چشمهایش رنگی می باشد از همه بیشتر به بابابزرگ رفته باشد.
بابابزرگ ناگهان کله سحر جوگیر می شد و یک چیزی را روی دوشش می انداخت و می زد بیرون! (آن چیز اسم جالبی داشت ولی الآن یادم نیست!). هرچه می گفتند پیر شده ای و اگر خدای نکرده در این گردشهای سحرگاهی اتفاقی برایت بیافتد کسی نیست کمکت کند گوشش بدهکار نبود! تازه سرحالتر که بود تا درازنو هم پیاده می رفت.
بابابزرگ کلا دوست داشتنی بود و مهربان. اندکی البته کهولت سن بداخلاقی و بیشتر از آن حواس پرتی ایجاد می کند. مثلا نیم ساعت که کنارش می نشستی ممکن بود پنج بار بپرسد: "چه خبر؟" یا سه بار بپرسد: "دَرسَت تمام شده بالاخره؟". ولی کلا بسیار بابابزرگ خوبی بود! تینا می گوید: "بابابزرگ خیلی مهربون بود. همش قصه تعریف می کرد برام". تینا حدودا پنج سالش است و دخترِ خاله بتول است. بچه ی پنج ساله بعید است دروغ بگوید! پس حتما بابازرگ مهربان بوده و قصه تعریف می کرده. هرچند من شخصا یادم نمی آید بابابزرگ برایم قصه ای تعریف کرده باشد! ما بچه که بودیم خاله پروین برایمان قصه می گفت. آن هم همیشه یک قصه ای بود به نام "تبر طلایی" اگر اشتباه نکنم! همان را می گفت و ما مثل خنگها هر دفعه پای قصه اش می نشستیم!
بابابزرگ سیاسی نبود ولی هروفت من را با ریش می دید می گفت: "میخوای آخوند بشی؟"! و اندکی گیر می داد به آخوندهای مملکت!
بابابزرگ امروز صبح نمازش را اول وقت خواند. این را ننه جان می گوید. خود ننه جان اول اذان بیدار شده بود ولی تنبلی کرده بود و دوباره خوابیده بود. اندکی بعد که هنوز نماز قضا نشده بود دوباره بیدار شد که نماز بخواند. بابابزرگ را صدا زد، جوابی نشنید. نزدیک رفت، دید اصلا نفس نمی کشد! بابابزرگ چرا نفس نمی کشد؟ بابابزرگ مرده بود!





پایان
یه بار دو سه هفته پیش اومد پرسید این طرفا قهوهخونه داره؟ گفتم آره برو ته پاساژ پیدا میکنی. رفت پنج دقیقه بعد اومد پرسید: این طرفا قهوهخونه داره؟ همینطوری فقط نیگاش کردم خودش گفت: اوه ببخشید الان اومدم ازت پرسیدم نه؟ ببخشید! و رفت. دو سه روز پیش اومد پرسید اینجا شما تو گوشی ملت آهنگ هم میریزی؟ گفتم نه برو مغازه بغلی. رفت پنج دقیقه دیگه اومد گفت بابام شیرهاییه موادفروش نمیشناسی این طرفا؟ گفتم نه برو همون قهوهخونه بپرس شاید بشناسن! گفت نمیشه تو بیای ازشون بپرسی؟ گفتم نه منو میشناسن تابلوه! گفت باشه ببخشید خدافظ! امروز اومد دوباره گفت اینجا تو گوشی ملت آهنگم میریزین؟ متعجب نگاهش کردم گفتم نه برو بغلی! گفت وای ببخشید اون دفعه هم اومدم همینو پرسیدم نه؟ ببخشید عزیز این مامانه حواس نمیذاره واسه آدم که!
داستان ما با این دخترهی عجیب و غریب به کجا بکشه معلوم نیست! خدا به خیر بگذرونه
سوره ۲۴: النور - جزء ۱۸:
وَأَنکِحُوا الْأَیَامَى مِنکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ إِن یَکُونُوا فُقَرَاء یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ
مردان و زنان بیهمسر را همسر دهید و همچنین غلامان و کنیزان صالح و
درستکارتان را، اگر فقیر و تنگدست باشند خداوند آنان را از فضل خود بینیاز
میسازد، خداوند واسع و آگاه است.
وَلْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لَا یَجِدُونَ نِکَاحًا حَتَّى یُغْنِیَهُمْ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ .....
و آنها که وسیله ازدواج ندارند باید عفت پیشه کنند تا خداوند آنان را به فضلش بینیاز سازد .....


منابع:
http://www.shabakeh-mag.com
http://www.intel.com
http://www.shahrsakhtafzar.com
http://en.wikipedia.org
http://www.farsigeek.com
کلا قبولم که داشته باشن و بهم اعتماد داشته باشن خیلی خوب میشم! مثلا تو تیمهایی که به عنوان یه بازیکن خیلی خوب شناخته میشدم واقعا بهتر بازیکن تیم میشدم، ولی اگه تیم تو همون سطح بود ولی منو قبول نداشتن منم حوصله نشون دادن خودمو نداشتم
در مجموع همچین آدمیم من! یه وقتی اگه خواستین کامپیوترتونو واستون درست کنم، باید نیم ساعت ازم تعریف کنین و بهم بگین مهندس تو که این همه متخصصی بیا یه لطفی هم به سیستم ما بنما که "به یمن لطف شما خاک زر شود".
خلاصه اینکه اونایی که باید نتیجه اخلاقی بگیرن خودشون میگیرن از این مطلب!
اگر چنانچه از ما عیب گرفتند، نگوئیم ما بالاتر از اینیم که عیب داشته باشیم، بالاتر از اینیم که به ما انتقادى وارد باشد. خود امام هم همین جور بود. ایشان، هم در نوشتههاى خود - بخصوص در اواخر عمر شریفش - هم در اظهارات خود، بارها گفت من در فلان قضیه اشتباه کردم. اقرار کرد به این که در فلان قضیه خطا کرده است؛ این خیلى عظمت لازم دارد. روح یک انسانى باید بزرگ باشد که بتواند یک چنین حرکتى را انجام دهد؛ خودش را منسوب کند به اشتباه و خطا. این معنویت امام بود، این اخلاق امام بود؛ این یکى از ابعاد مهم درس امام به ماست.
اگر به نام عدالتخواهى و به نام انقلابیگرى، اخلاق را زیر پا بگذاریم، ضرر کردهایم؛ از خط امام منحرف شدهایم. اگر به نام انقلابیگرى، به نام عدالتخواهى، به برادران خودمان، به مردم مؤمن، به کسانى که از لحاظ فکرى با ما مخالفند، اما میدانیم که به اصل نظام اعتقاد دارند، به اسلام اعتقاد دارند، اهانت کردیم، آنها را مورد ایذاء و آزار قرار دادیم، از خط امام منحرف شدهایم. اگر بخواهیم به نام انقلابیگرى و رفتار انقلابى، امنیت را از بخشى از مردم جامعه و کشورمان سلب کنیم، از خط امام منحرف شدهایم. در کشور آراء و عقاید مختلفى وجود دارد.
یک مطلبکی نوشتم در مورد طراحی پردازندههای جدید اینتل با نام Sandy Bridge. البته اینطوری که عرض میکنم نوشتم شاید سوءتفاهم پیش بیاید، در واقع جمعآوری کردم با کمک مطالب و مقالههای موجود. یادم رفت از مسئول نشریه دانشجوییمان کسب تکلیف کنم که آیا اجازه هست اینجا هم منتشرش نمایم یا خیر. اجازهاش اگر دادهشد حتما در اختیار دوستان قرار خواهم گذاشت.
وزیر دفاع ما تشریفش را برده بود بولیوی، بولیوی از آرژانتین عذرخواهی کرد که ایشان را پذیرفته! تازه احتمالا کلی هم منت گذاشته که لطف کردیم تحویلت ندادیم به مقامات آرژانتینی تا پوستت را بکنند!
+ منظورم اصلا این نبود که "مملکته داریمها"! اتفاقا از آنجا که بسیار بسیار نظراتم انقلابی میباشد اصلا برایم مهم نیست که دنیا رفتارش با ما چگونه باشد. [......] (اینجا فحش داده بودم به دنیا که از ترس فردریش سانسور شد :دی)
پ.ن: قرار بود قالب وبلاگ را عوض کنم که قالب مناسبی به چشمم نخورد. لطفا همان کسی که پیشنهاد تعویضش را داده بود خودش یکی مناسبش را معرفی کند به بنده
خدای عزیز و گرامی! ببخشید اینطوری حرف می زنم ولی واقعا هیچ راه دیگه ای برای بیدار کردن بنده ی نه چندان سر به راهت نداشتی که مجبور شدی یه زنبور نامرد بفرستی تا نیشش بزنه و با نیش زنبور بیدار بشه؟
زنبود بی ترتیب بی معرفت، نیش نامبارکش رو فرو کرد و در رفت! کاش یه ذره مردی در وجودش بود و ما ایستاد تا یه نیش هم من بزنم، ببینه نیش من قویتره یا مال اون
درد می کرد بدجور! نیشش را بیرون کشیدیم و سپس حاج خانم سیر مالید بر زخممان. دیگر درد نمی کند بدجور!
خب الان میگم که خسته شدم ولی میتونم! یعنی باید بتونم. حتی اگه پدرم در بیاد!
سختــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!