-
عید قربان هم مبارک
چهارشنبه 26 آبانماه سال 1389 13:05
سرما خوردهایم و کُلداستاپمان هم تمام گشته. منتظریم یک نفر زحمتِ قرص خریدن بکشد برایمان. دیروز ۲۰متر کابل شبکه خریدیم و یک عدد ماوسِ وایرلس. باز هم البته با کمکِ مالیِ خواهرِ گرامی! ماندهایم اگر همین استطاعت مادی را نداشتند؛ به چه دردِ ما میخوردند ایشان! حدود ۱۰-۱۲روزی احتمالا دوستانِ دانشگاهی را نخواهیم دید؛ غیر از...
-
بیگانه
یکشنبه 23 آبانماه سال 1389 06:10
یواش یواش دارم برمیگردم به همون مدلِ بیگانهی آلبرکامو. تیریپ «برایم توفیری نمیکند»! مثلا زیاد مهم نیست که ساسان -همکلاسیِ ۵سالِ دورانِ ابتداییم- همین ۲-۳ روز پیش تصادف کرد و مُرد! یا مثلا مهم نیست که همین الان که اینجا نشستم؛ هیچی فیزیک۲ نخوندم و حدود ۷ ساعت دیگه میانترم دارم! + الان نیاز دارم به جملهی مهتابی!...
-
رهنامه
جمعه 21 آبانماه سال 1389 09:43
تو راهِ رفتن بودیم و اتوبوس. مثل همیشه درست و حسابی نمی تونستم تو اتوبوس بخوابم. یکمی میخوابیدم و بیدار میشدم دوباره. ساعت ۴:۳۵ طرفای ساری بودیم و یهو بیدار شدم و حسِ نوشتن پیدا کردم! دوست داشتم از نوشتههام عکس بگیرم و اینجا بذارم که مجبور بشین خطِ خودمو بخونین! مخصوصا که لرزشهای خط حسِ اتوبوسی بودنشو بیشتر منتقل...
-
آمدهام!
جمعه 21 آبانماه سال 1389 02:53
اومدم فقط که رسیدنم رو اعلام کنم که نصفه شبی شاد بشین! همین یه ساعت پیش رسیدم. به محض رسیدن هم یه مسیری رو این وقت شب پیاده اومدم تا ثابت کنم شهرمون امنه هنور! چند ساعت چرخیدن تو نمایشگاه که گزارش خاصی نداشت؛ ولی یه دو سه صفحه تو راه رفت سیاه کردم که حتما اینجا میذارمش
-
به سوی الکامپ
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1389 18:54
امشب تشریفمان را میبریم تهران. خانمهای همکلاسی را دیشب بردند و امروز برگرداندند و ما را امشب میبرند تا فردا! که مبادا اختلاط حاصل بشود در این بازدید از نمایشگاه! انگار ما کلا همدیگر را نمیبینیم و تنها احتمالِ اختلاطمان همین نمایشگاه بوده! من شاید با بچهها برنگردم. از همین الان مُجی دعوت کرده که اگر ماندم...
-
روزِ ازدواج مبارک!
دوشنبه 17 آبانماه سال 1389 19:01
- کاظمی نژاد -قهرمان فوق سنگین وزنهبرداری المپیک نوجوانان در سنگاپور- مدال طلای خود را به حرم مقدس امام رضا (ع) هدیه کرد. - صمد نیکخواه بهرامی مدالهای طلای جهانی خود را به موزه تاریخ و مدال آستان قدس رضوی اهدا کرد. - بهداد سلیمی قهرمان وزنهبرداری جهان و قویترین مرد دنیا و ورزشکاران احسان اباذری، سیامک صالح...
-
جیجی
جمعه 14 آبانماه سال 1389 19:19
- مُجی داره حاضر میشه که راه بیوفته برگرده بره تهران. دیگه هِی واسه ما کلاس میذاره که شده دانشجوی دانشگاه تهران! - آجی مثل همیشه اینجا افتاده و داره واسه خودش کانال تلویزیون عوض میکنه. خودشم میدونه آخرش میرسه به بیبیسی! من موندم این آدم کِی میخواد به دردِ من بخوره که من مجبور نشم از دیگران کمک بخوام ... - حاجی...
-
درسنامه
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 20:57
شنبه|۸-۱۰|زبان تخصصی|دکتر ۱۰۰۰(!): نقش استادِ گرامی که سالهایی مقیم ینگه دنیا بوده کلا این میباشد که پشت میز نشسته و هر از چندگاهی به تلفظهای درست یا غلطِ دوستان گیر بدهند. تمرینات و ترجمهها هم که توسط دوستان -و بعضا حلالمسائل- حل میشوند. استاد به سید خیلی علاقه دارند. سید هم متقابلا به ایشان!...
-
علی
جمعه 7 آبانماه سال 1389 16:26
فقط ۵ دقیقه دیدنِ علی نقوی کافیه برای شادیِ روحِ من! حتی اگه خودم باهاش قرار گذاشته باشم و سرِ قرار بشینیم و هیچ حرفی نزنیم و من فقط نگاهش کنم؛ اونم به من بگه دیوونهای که این کارا رو میکنی؛ دیگه چه برسه به اینکه خودش از تهران اومده باشه و یهبارکی زنگ بزنه و قرار بذاره و ۲۵ دقیقه با هم بشینیم و قدم بزنیم و حرف...
-
Silent Mode
چهارشنبه 5 آبانماه سال 1389 20:10
بین رکعت ۲ و ۴ شک میکنه ... خدا رو شرمنده کرده با اینهمه حضور قلب! انگار دانشگاه رو با ورزشگاه اشتباه گرفته؛ هر روزِ خدا یه ساک میندازه رو دوشش و تو محوطه اینطرف و اونطرف میره! فقط مونده بود وقاحت رو به این حد برسونه که با همون ساک بیاد سرِ کلاس که ... بالاخره به این درجه هم نائل شد! مننوشت: فعلا خودمان را در بعضی...
-
ناجوانمردان
دوشنبه 3 آبانماه سال 1389 10:29
واسه خودشون جلسه انجمن علمی رو کنسل میکنن؛ غیاثالدین رو هم که ...ِ خودشون به حساب نمیارن! من باید ۲۰دقیقه قبل از زمانِ معهود خودم بپرسم که آقا جلسه چی شد؟ و جواب بگیرم که «امروز نیست»! انگار نمیدونن من به خاطر یه جلسه باید صدها کارِ دیگه رو تعطیل کنم. + خدا سزای همهی شما ظالمان را بدهد. من از حق خودم هم بگذرم از...
-
دیگران
شنبه 1 آبانماه سال 1389 22:37
ماهتابهی علیزاده که ظاهرا یک مدتی مودم گرامیشان دچار مشکل شده بود و قادر به سر زدن نبودند؛ الآن هم در راستای خفه شدنِ موضعیِ اینجانب؛ خبری از ایشان در دست نیست. آقا محمدِ گرامی -شاید به تلافیِ کم سعادتیِ ما- کم لطفی پیشه نمودهاند و تحویلمان نمیگیرند. رسول جان که ظاهرا عمرشان را دادهاند به دیگر مخاطبینِ همیشه در...
-
کفرنوشت
جمعه 30 مهرماه سال 1389 13:22
از ویژگیهای حجت خدا: «دعای امامِ معصوم رد نمیشود؛ اگر بر سنگی دعا کند دو نصف میشود» - یا امام زمان! تو رو خدا اگه اینطوریه اصلا در حقِ من دعا نکن! من همینطوری که درسته هستم به اندازه یه ۲۵تومنی ارزش برام قائل نیستن؛ دیگه نصفه اگه باشم که ... .
-
گل
پنجشنبه 29 مهرماه سال 1389 08:21
قرار بود به ۴نفر به قید قرعه جایزه بدیم که کلا دو نفر بیشتر جواب درست ندادن. در واقع پاسخ درست گزینهی ۴ بود. واقعا هم گاردِ عذرخواهی گرفته بودم که سمندسوار پیشدستی کرد! پس با این اوصاف آقامهردادِ عزیز و همون عزیزی که معتقدن اسمشون مهم نیست رو برنده اعلام میکنم. اما با توجه به بعدِ زیادِ مسافت از اینجا تا تهران و...
-
خرمگس
چهارشنبه 28 مهرماه سال 1389 07:32
خرمگس را سرانجام تمام کردم. یادم نمی آید که اینقدر تحت تاثیرِ پایانِ ناراحت کنندهی یک کتاب قرار گرفته شده باشم. یک پایانِ آتشین و فوق العاده. با مرگ خرمگس. مرگی که هیچ شباهتی به مردنهای پوچ و توخالیِ داستانهای نیهیلیستیِ صادق هدایت نداشت. یک مرگِ پیروزمندانه بود با رضایتِ تمام. مرگی که خودِ خرمگس این گونه توصیفش می...
-
این یکی دو روزه ...
سهشنبه 27 مهرماه سال 1389 15:32
پسرِ پسر داییِ گرامیِ اینجانب دیروز قصد داشت بنده را به قتل برساند. با یک میکروفونِ فلزیِ سنگین چنان بر شقیقهی ما نواخت که اگر دستمان را اندکی حایل ننموده بودیم؛ مغزمان احتمالا وارد دهانمان میگردید. + همهی دنیا قصد جانمان را نموندهاند! از سمندسوارِ ۴۰ساله تا هومنِ ۴ساله! دیروز حاجیِ ما قدری به آقای منوچهری -که...
-
بعد چهارم، بازخوانی حادثه
دوشنبه 26 مهرماه سال 1389 13:13
داشتم به صحنۀ تصادف فکر می کردم، یه لحظه تصور کردم که اگه راننده ی محترم پیاده نمی شد و عذرخواهی نمی کرد، من چیکار می کردم؟ نظر شما چیه؟ ۱. می رفتم و شخصا طرف را مورد ضرب و شتم قرار می دادم ۲. زنگ می زدم بچه ها بیان بریزن آقا را با کارد بزنند ۳. اندکی اول خودزنی می کردم بعدش که شدم، جناب پلیس بی احساسی که بنده جلوی...
-
سالگرد / خرمگس
شنبه 24 مهرماه سال 1389 13:05
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 حرف اول نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 23:9 شماره پست: 1 نکته اول: من هیچ نسبتی با شتر مستی که هزلیات می سرود ندارم. نکته دوم: اینجا هرچیز بی ربطی ممکن است نوشته شود. قرار نیست هیچ پیوستگی بین مطالب وجود داشته باشد نکته سوم: هنوز...
-
دوروزنامه
پنجشنبه 22 مهرماه سال 1389 13:36
جهیزیه ی علی را بارش کردیم و فرستادیمش خانه ی بخت/دانشجویی. شک ندارم که الآن این پسرعموی معلوم الحال را دانشجوتر از من به حساب می آورند؛ چون من مثل بچه های خوب سرِ جای خود نشسته ام و دانشجو بودنم احساس نمی شود! این دکترِ مارا چقدر تحویلش گرفتند در لبنان! نمی شود کلا دوستان رخت خویش را از این ورطه به مقصدِ بیروت بیرون...
-
حافظ نوشت
سهشنبه 20 مهرماه سال 1389 21:45
به مناسبت روز گرامیداشت حافظ یه تفالی زدیم ببینیم چی میگه: خیز و در کاسه ی زر آب طربناک انداز..........پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز عاقبت منزل ما وادی خاموشان است..........حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است..........بر رخ او نظر از آینه پاک انداز به سر سبز تو ای سرو که گر خاک...
-
خبر فوری
یکشنبه 18 مهرماه سال 1389 22:24
شامگاهِ یکشبنه، ۱۸ مهرماه ۱۳۸۹. غیاث الدین در حال عزیمت به امامزاده عبدالله، صرفاً جهت تجدید خاطراتِ رو به روی یادمان شهدای گمنام، که غیاث الدین هیچ قوم و خویشی در اطراف این امامزاده ی بزرگوار ندارد. سرِ چهارراهِ امامزاده، سمندسواری مصمم شد به اینکه غیاث الدین را بالای دستِ عده ای به امامزاده برساند! پس گازیدن آغازید...
-
صفر
یکشنبه 18 مهرماه سال 1389 08:26
دو ساعت با حاج خانم بحث و تبادل نظر می کنی سرِ جای قفسه کتابا و تخت و میز و همه چیز موجود تو اتاق؛ آخرش به یه توافقی می رسین، اما فرداش وقتی از دانشگاه برگشتی می بینی که حاج خانم با سلیقه ی مبارک خودشان اتاقت را کُن فَیَکون نموده اند. چه حسی پیدا می کنی؟ ولی دَمِش گرم که سبزی هاشُ برای خشک کردن تو اتاق من پهن می کنه....
-
خروس*
جمعه 16 مهرماه سال 1389 12:25
۱. هاشم صباغیان عضو نهضت آزادی، آزاد شد. ۲. یک دفترچه ای یافته ایم که خوراک شیوه ی **w&d خودمان است. اولا به این دلیل که فصل مشترک صفحاتش چندان محکم نیست و به سادگی می توان صفحه ی نوشته شده را کَند، ثانیا که اوراقش کوچک می باشند و می توان با یک دست مچاله نمود و به زباله دان سپردشان. ۳. یک شیرمرد یا احیانا شیرزنی...
-
یادِ ایام
چهارشنبه 14 مهرماه سال 1389 20:58
چند وقت پیش تو خبرا داشتیم که یکی از مفتی های عربستان فتوا داده بود که اختلاط زن و مرد جایز است؛ چند روز بعدش چند نفر معترض رفته بودن درِ خونه ش اعتصاب کرده بودن و داد میزدن که: «به زنِت بگو بیاد بیرون میخوایم باهاش اختلاط کنیم» یادش بخیر قدیما رفقا بودن هی با هم میرفتیم پیاده روی. خودم معروف بودم به اینکه همش پایه...
-
سوگنامه
دوشنبه 12 مهرماه سال 1389 21:28
آدم بره به کی بگه؟! قیافه م داره میشه مث آدمای داغون. هر 10 دقیقه یه بار باید برم یه آب به صورتم بزنم که بدبختی از تو چشام نزنه بیرون. راه رفتنم همیشه مثل آدمای داغون بوده. هنوزم همونه. فک کنم بالای سه چهارم زندگیم رو باید لنگ لنگان طی کنم. حالا یه مدت به خاطر پیچ خوردگی، یه مدت به خاطر لگد خوردگی، یه مدت هم به خاطر...
-
۳
شنبه 10 مهرماه سال 1389 22:24
۱. «اهانت به نمادهای برادران اهل سنت از جمله اتهام زنی به همسر پیامبر اسلام [عایشه] حرام است. این موضوع شامل زنان همه پیامبران و به ویژه سید الانبیاء پیامبر اعظم -حضرت محمد(ص) -می شود.» ۲. یک منبع مطلع گفت که ابراهیم یزدی دبیرکل گروهک غیرقانونی نهضت آزادی بعد از ظهر روز جمعه به همراه هاشم صباغیان* نفر دوم این گروهک در...
-
عادت لعنتی
چهارشنبه 7 مهرماه سال 1389 19:09
یادته میگفتم این حرف زدنای الکی میتونه تبدیل به عادت بشه؟ تبدیل بشه به کار بیخودی که قطع کردنش سخته؟ الان دیگه مطمئن شدم که اشتباه نمیکردم! یعنی رسما مخدری انگار! از اون انواعش که خودِ معتادم ازش خوشش نمیاد ، ولی برا ترک کردنش باید دست و پاشو بست به تخت. حالا من باید هرچی شماره و آیدی ازت داشتم طوری گم کنم که یه وقت...
-
فرهنگ سازی زوری
سهشنبه 6 مهرماه سال 1389 12:27
یک اقدام خیلی هوشمندانه ای رو سازمان فرهنگی - ورزشی شهرداری گرگان انجام داده، که حیفم اومد ننویسم در موردش: اینجا ما یه میدان/فلکه داریم که شهرداری صدایش می زنیم (البته اگر اشتباه نکنم رسما اسمش باید وحدت باشد). دوستان لطف نموده و یک حرکتی انجام داده اند که فقط یک عده ی خاصی بتوانند دورش پیاده روی کنند. یک پلِ هواییِ...
-
خونِ دل نوشت
دوشنبه 5 مهرماه سال 1389 20:13
خدایا همچنان مخلصتم، همچنان متشکرم، ولی دارم دیوونه میشما! حواست هست؟! از اون بالا مارو میبینی یا بگم بچه ها چشم پزشک معرفی کنن بهت؟ هوا رو داری یا رفتی هواخوری؟ ولی جدا از شوخی حال میکنم باهات که هستی، که نمیگی «میخوای بعدا حرف بزنیم؟»؛ نمیگی «تو ازم کوچیکتری!»، که اگه میگفتی، هیچکس نمیتونست باهات حرف بزنه؛ نمیگی...
-
کلاس نبشت
یکشنبه 4 مهرماه سال 1389 19:52
بایزید بسطامی میگه: «یا چنان نمای که هستی ، یا چنان باش که می نمایی» + اولیش جالب نیست و دومیش خیلی سخته، راه حل سومی نیست؟! ۱. در مورد دکتر (شهید ) موحدی و اتفاق امروز نمینویسم، چون حوصله ندارم! ۲. امروز دیگه با خیال راحت میگم جای بعضیا خالی بود -هرچند زیاد هم خالی نبود!- ولی اینو میگم چون دیگه بعضیا نمیتونن حرف در...