-
...
شنبه 3 مهرماه سال 1389 22:47
به مناسبت هفته دفاع مقدس میتونیم بریم هر کتابخونه ای که دلمون میخواد رایگان عضو بشیم! ایشالا فردا یه عکس برمیدارم میرم ثبت نام. در مفت خوری لذتی هست که در خوش خوری نیست! یک موجود ناقص العقلی بعد از ۱۱ بار امتحان دادن موفق شد ریاضی۳ رو پاس کنه و دیپلمشُ اخذ کنه! ایشون همون ناقص العقل مذکوری هستن که موفق شده بودن تو...
-
فعلا عنوان ندارم
جمعه 2 مهرماه سال 1389 09:53
داشتم همراه اریس* با تیریپ بسیار بسیجی تو پارک آب و آتش تهران قدم میزدم، دوتا دختر خانم نسبتا محترم تو مسیر نشسته بودن که یکیشون پشتش به بنده بود و اون یکی روبه روی نفر اول بود. اونی که منُ نمیدید به اصطلاح دوستان ارزشی کشف حجاب نموده و روسری رو برداشته بود. تا چشم دوستش به من افتاد، بهش ندا داد که سر و وضعشو مرتب...
-
من آمده ام وای وای!
پنجشنبه 1 مهرماه سال 1389 13:23
خب بالاخره دیشب از سرزمین اغیار به دیار یار برگشتم. ساعت ۱۰ حدودا رسیدم. به لطف مانی و ماکسی همچنان خسته هستم و توان جمعبندی نیست. امیدوارم به سرعت به شرایط عادی برگردم برای دو مطلب. بعدنوشت: + از دو سه هفته پیش میخواستم تابستون که تموم شد یه فصلنامه بنویسم؛ الان که کیبورد به دست شدم دیدم نمیتونم! شاید دلیلش اینه که...
-
گفتگو - همچنان ولگردی!
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1389 00:29
گفتمش: - «خالیست شهر از عاشقان؛ وینجا نماند مرد راهی تا هوای کوی یاران بایدش.» گفت: - «چون روح بهاران آید از اقصای شهر، مردها جوشد ز خاک، آن سان که از باران گیاه؛ وانچه می باید کنون صبر مردان و دل امیدواران بایدش.» گفتگو - شفیعی کدکنی فردا احتمالا یه سر میزنم به خواجه نصیر و ممد موفق و ممدحسن. شاید فردا بعد از ظهر...
-
اینجا تهرانه
سهشنبه 30 شهریورماه سال 1389 09:48
اینجا تهرانه یعنی شهری که غیاث الدین به این عظمت توش کوچیکه! تو خوابگاه دانشگاه امیرکبیر نشستم و با وایرلس دارم وبلاگمو آپ میکنم
-
شام آخر با امید
دوشنبه 29 شهریورماه سال 1389 21:05
دیشب و امروز روز شانسمون بود دیشب که خوابگاه گیر دادن و گفتن امسال قانون شده که آوردن مهمون ممنوعه. مجبور شدیم بریم خوابگاه خودگردان پارسال امید بخوابیم. دمشون هم گرم که یچه های خوبی بودن مسئولین. امروز از ظهر رفتیم چرخیدیم. اکانت وایرلس امید هم تموم شد (الان از یکی دیگه گرفته). قرار بود صبح بریم صنعتی که پدرام میخوام...
-
درسفرنوشت
یکشنبه 28 شهریورماه سال 1389 07:14
اینجا همچنان ایران است اما این بار صدای مرا از اصفهان می شنوید. قصد داشتیم یک چند روزی ترک اینترنت را هم داشته باشیم به همراه ترک دیار، ولی این امید وسوسه کنند ی خبیثیست! حس و حال نوشتن که خفن هست، معتادانه دنبال کاغذ می گردم تا چرندیاتی بنویسم. فقط 4برگ کاغذ سهم راه حدودا 15 ساعته ی تشریف فرماییِ مبارکم به اینجا بود...
-
پیش از سفر نوشت
جمعه 26 شهریورماه سال 1389 13:34
امید فرمود که لپ تاپت را هم بیاور. ظاهرا در اصفهان نیز از این اینترنت کذایی در امان نخواهیم ماند! دیروز دادیم ریشمان را آنکادر کردند. - یعنی با ریش میخوای بری اصفهان؟ - نخیر حاجی جان، با اتوبوس میریم!
-
سفر
پنجشنبه 25 شهریورماه سال 1389 11:00
فردا بعد از ظهر با امید میرم اصفهان! همینطوری یهو خیلی ناگهانی تصمیم گرفتم برم یه جایی، که دیدم چون امید هنوز نرفته دانشگاه، باهاش هماهنگ کنم که با هم بریم. کلاسامون قراره از پس فردا شروع بشه ولی نمیدونم بچه ها میخوان برن سر کلاس یا نه. مهم هم نیست. مهم منم که دارم میرم سفر. معلوم هم نیست که تا کی بمونم. شاید 1 روز،...
-
یک سوال بنیادی
سهشنبه 23 شهریورماه سال 1389 17:05
یه سوال بسیار مهم از بیخ و بن دارم. ممنون میشم دوستان نظرشونو بگن: - ما مسلمونا دین بهایی ها رو قبول نداریم و اونو یه دین ساختگی میدونیم. پس اونا تو ایران از هیچ کدوم از حقوق شهروندی برخوردار نیستن. - مسیحیا و یهودیا دین اسلام رو قبول ندارن -که اگه داشتن خب طبیعتا باید ایمان میاوردن-. حالا میشه به اونا حق داد که به...
-
خواب چپ
دوشنبه 22 شهریورماه سال 1389 21:52
دیشب خواب دیدم یه جایی با یه عده ای که فک کنم نمی شناختم نشسته بودم، خدمت آقای جوادی آملی؛ داشتن درس اخلاق می دادن بهمون با اون زبان شیرین همیشگی شون. الان که فک می کنم به خودم میگم: «چه غلطا! تورو چه به این حرفا؟» یه پست فنی دادم تو وبلاگ کلاسمون در مورد مقایسه ی بلاگفا و بلاگ اسکای. بیکار شدین برین اینجا بخونین....
-
جشن خودکفایی
دوشنبه 22 شهریورماه سال 1389 12:32
دیروز پسرعمه ی یک وجبی در حال بازی کردن Battlefield BadCompany2 دکمه ی جهت چپ لپ تاپ گرانقدر مارا از جا کَند! اینجانب هم طبق معمول موقعیت های مشابه، هنگ نموده و به زاویه ای خزیده و در و دیوار را رصد می نمودم ! اما استادمعین در یک عملیات شجاعانه شعار «میشود و میتوانیم» را ترجمه نمود و دکمه ی مذکور را جا انداخت . با این...
-
غلط اضافی!
یکشنبه 21 شهریورماه سال 1389 10:37
داره مث چی بارون میاد! اونقدری شدید هست که یکی به دیوونگی من هم روش نشه جلوی چشم حاجی بره بیرون خیس بشه! البته تا نیم ساعت پیش بیرون بودم، ایشالا لباسام که خشک بشه دوباره یواشکی در میرم! امروز دوباره رفتم آموزشگاه که چیزای جدید که خواسته بودن رو تحویل بدم، الان که انجام شد، گواهینامه احتمالا میره برا حدود 3-4 هفته ی...
-
...
شنبه 20 شهریورماه سال 1389 22:33
مدت ها بود که اینقدر کم کامنت نشده بودم! نمیدونم به خاطر جمله آخر پست قبلی بود یا چیز دیگه، به هر دلیلی که بود، من غلط کردم! خب به لطف و رحمت الهی، بازی رده بندی رو 4-2 باختیم و چهارم شدیم. یادم نمیاد تا حالا کارت گرفته باشم، امروز گرفتم! اصلا امشب حس بازی کردن نبود. تا اطلاع ثانوی فوتبال تعطیل . پ.ن: حوصله نوشتن...
-
بالاخره ...
جمعه 19 شهریورماه سال 1389 23:01
باز هم گل اول رو خوردیم و باز هم 3-1 کردیم! ............ اما این بار ..... همین الان خودمو تبرئه کنم: وقتی من از بازی میرفتم بیرون، بازی 0-0 بود. وقتی دوباره برگشتم تو بازی، بازی 3-1 شده بود! خب وقتی دارم خودمو تبرئه میکنم یعنی باختیم دیگه! نگاه داره؟ اتفاقا به نظر من خوب شد باختیم. تحلیل پسرعمه این بود که چون حریف...
-
عید فطر / نیمه نهایی
جمعه 19 شهریورماه سال 1389 08:11
اولا عید فطر مبارک. تبریک گفتن بنده از همین حد بیشتر نیست! ثانیا دیشب باز هم بردیم! باز هم گل اول رو خوردم، و باز هم 3-1 بردیم! از این 5تا بازی که کردیم تا حالا 4تا 3-1 بردیم و 4 بار هم اول عقب افتادیم! اما دیشب بالاخره موفق شدم که سر نخورم و زانومو به فنا ندم! البته یه دلیلش این بود که مث آدم یه باند بستم رو زانوی...
-
افسران بی سر + پسرعموی دانشجو
پنجشنبه 18 شهریورماه سال 1389 05:57
برای چهارمین بازی پیاپی پام تو بازی سُر خورد و زانوی چپم رو زمین مزخرفی که اسمش چمن مصنوعیه ولی موکته کشیده شد و دهنی از پوست پام سرویس شد! برای سومین بازی پیاپی، گل اول رو خوردیم؛ این دفه گل دوم رو هم خوردیم! اما ..... همچنان میبریم! بازی 2-0 باخته رو 3-2 بردیم! تیم افسران رو سر بریدیم! امشب بازی یک چهارم نهایی...
-
بنیامین
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1389 06:35
دیروز بعد از مدت مدیدی بنیامین رو دیدم. بِنی همکلاسی دوران ابتداییم بود. این بنده خدا از اون موجوداتی بود که من همیشه از خلقتشون در عجب بودم! از این جهت که جزو اون دسته از جنبندگانی تشریف داشت که توانایی این رو داشت تا هر از چند گاهی تو املاهاش اونقدر غلط بنویسه که نمره ی واقعیش زیر صفر بشه! اما مهمتر از قدیم ها،...
-
همه ی پرونده های من!
سهشنبه 16 شهریورماه سال 1389 05:15
یه روزگاری، با بچه ای شازده قاسم تو کوچه فوتبال بازی میکردیم. نزدیک اونجایی که فوتبال میزدیم، یه خونواده ای بودن که ذاتا مث ما پایین شهری بی فرهنگ نبودنو از بد روزگار مجبور شده بودن بالاشهرو بفروشن بیان اینجا! این خانواده ی بافرهنگ همیشه به بازی ما تو کوچه گیر سه پیچ میدادن. یه دفه که من تصادفا نرفته بودم، خبر رسید...
-
حالگیری
دوشنبه 15 شهریورماه سال 1389 12:45
صدیقه کور میگه: «گرگانیا رسم دارن شب بیست و هفتم رمضان کله پاچه بخورن. شب بیست و هفتم ظاهرا شب قصاص ابن ملجمه. کله پاچه رو میخورن به نیت کله ی ابن ملجم!» + خدارو شکر که من هیچ وقت از کله پاچه خوشم نمیومد. اصلا حالم بهم میخوره ازش. دیگه الان که باید کله ابن ملجم گاز بزنم که بدتر! امروز انتخاب واحد داشتیم. تازه میخواستم...
-
دیالوگ۲
یکشنبه 14 شهریورماه سال 1389 16:09
- تو خیلی پسر خوبی هستیا! خیلی! ولی یه اشکال خیلی مهم و بدی داری. - خب قسمت اولش که تعارف بود ؛ بفرمایین منظورتون از قسمت دوم چیه؟ - نه تعارف نکردم، جدی گفتم ... - حالا .... میشه اصل مطلبو بگین؟ - خب مشکل اینه که شما انگار از خودتون اراده ندارین، همش منتظرین ببینین که دیگران بهتون چی میگن تا انجام بدین. اگه بهتون نگن...
-
نام نامه!
شنبه 13 شهریورماه سال 1389 21:02
بازی امشبمون افتاد واسه فردا! لیگ برترش تعویق داره، اینکه جام رمضانه خودمونه! یواش یواش دارم به مزایای نوآوری حاجی تو انتخاب اسم پی می برم! قبلا با یکیش آشنا شده بودم، که تابلو شدن و به یاد موندن بود. که اگه مثلا اسمم میلاد بود، همکلاسی سه سال پیشم ( ) با دیدن اسم میلاد تو نظرات وبلاگ دوستش( )، نمی گفت که: «چه جالب!...
-
یک آپ چندگانه!
جمعه 12 شهریورماه سال 1389 09:57
امروز روز قدسه. میخوام برم راهپیمایی . از همون راهپیماییایی که میگن ساندیس میدن ؛ ولی نمیدونم چرا من اینهمه سال تو اینهمه راهپیمایی شرکت کردم، آخرش نفهمیدم این ساندیس ساندیس که میگن چیه! هیچوقت یه دونش هم به من نرسید. اصلا من از همون بچگی شانس نداشتم. اون از حاج خانم که بعد از سه تا بچه تا به من رسید شیرش خشک شد و منو...
-
تورو خدا گریه نکن
چهارشنبه 10 شهریورماه سال 1389 07:15
یه خانم و آقایی تو کربلا زندگی میکردن. یه روزی، خیلی سرزده واسشون مهمون میاد. خانمه نگاه میکنه میبینه هیچی تو خونه ندارن. شوهرشو میفرسته بیرون میگه برو یکمی گوشت بخر بیار. آقاهه میره بازار و گوشت میخره. تو راه که میخواست برگرده، یه سر میره حرم امام حسین و یه زیارتی میکنه و بعدش میره خونه. گوشتو تحویل خانمش میده که...
-
دیالوگ
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1389 05:37
- همه وجودت پر شده از تضاد آقا پسر! یه روز اینوری هستی یه روز اونوری! - سَنَه ربطی یوخدی! شما چه کاره ی بنده هستین که گیر میدین؟ مگه خودتون نخواستین هیچ کَسَم نباشین؟ پس گیر دادنتون واسه چیه؟ - مَنَه ربطی چوخ واردی! من گیر ندم کی بهتون گیر بده؟ واقعا کی بهتر از من واسه گیر دادن به شما وجود داره؟ - من اگه نخوام کسی بهم...
-
مجنون نامه
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1389 09:01
امروز عصری است که عشق سوء تفاهمی است که با «متاسفم» گفتنی فراموش می شود دیروز خواب دیدم یکی بهم پیشنهاد کار تو آبدارخونه ی یه جایی رو داد! منم کلی ذوق کردم و قبول کردم . هرچی فک میکنم یادم نمیاد اون یارو کی بود و اونجایی که قرار بود برم آبدارچیش بشم کجا بود! دیشب هم یه خواب فوق چرت و مزخرف دیدم که امیدوارم خدا بخیر...
-
Another excellent win
شنبه 6 شهریورماه سال 1389 23:34
ما جهان را فتح می کنیم! تیم فرحبخش رو هم 3-1 شکست دادیم این دفعه هوادارانم نیومده بودن که باعث شد انگیزه نداشته باشم گل بزنم! این تیم فرحبخش ظاهرا بازی قبلی 6-7 تا به اون یکی تیم گروهمون -اتحاد جوانان چالکی- زده بود. هفته بعد آخرین بازی گروهیمونو داریم با همین تیم آخریه که امشب فک کنم 3-1 گرگ پیر رو برد. کلا عشق است...
-
۶
شنبه 6 شهریورماه سال 1389 05:35
۱. مجتبایمان ارشد تربیت بدنی دانشگاه تهران قبول شد + یکی نیست بگه "از فضل برادر تو را چه حاصل" که عینک دودی میزنی؟ + نظر به دونده بودن این برادر گرامی، اگر میتوانید دنبالش بدوید و اگر رسیدید شیرینی جایزه بگیرید! کلا بساط شیرینی پیچوندن به راهه اینجا! 2. دیروز صبح آن روی عقده ای بنده بالا زده بود که قصد کرده...
-
تفال
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 20:48
بعد از مدتها یه تفالی زدیم به حافظ خدابیامرز: گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت، رفت ..... ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت، رفت برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت، سوخت ..... جور شاه کامران گر بر گدایی رفت، رفت در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار ..... هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت، رفت عشقبازی را تحمل باید ای دل، پای دار...
-
گرگها را دریدیم!
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 00:42
خشم نوشت: کلی نوشتم که یهو دستم خورد به یک دکمه ی مزخرف و همش پاک شد! بازی اول رو بردیم. با نتیجه ی خوب 3-1 که گل دوم رو من زدم. ماشالا تیم اولیه بین المللی بود: روح الله (دروازه بان) غیاث الدین حسین سلمان جابر از این 4 نفر غیر از خودم، با سلمان آخرین بار یه سال پیش بازی کردم بودم، با روح الله تو عمرم فقط هفته پیش...